Thursday, July 16, 2015

داريم حرف ميزنيم و بهش ميگويم من ضعيف شده ام... اين ضعف ها با من غريبه اند چون من هميشه آدم سرسخت و محكمي بوده ام و هيچوقت به چيزي تكيه نكرده ام. يعني زندگي ام اينطوري پيش رفته كه من هروقت نياز داشتم چيزي يا كسي كنارم باشد كه بتوانم دستم را بهش بگيرم و بلند شوم، چيزي وجود نداشته! من بوده ام و زانوهاي خودم... اما ميدانيد كه گاهي آدم خسته مي شود؟ گاهي زانوهاي آدم مي لرزند چون نبودن ديگران گرچه بي اهميت است اما اينكه كنار بايستند و شعار بدهند و هرازگاهي پشت پايي هم برايت بياندازند، خسته كننده است... من خسته ام و ضعيف ام و نياز دارم كه تيمار بشوم... چون زانوهايم به درمان دست هايم  عادت كرده اند،‌ انگار كه ديگر جواب نمي دهند!

بله، براي كساني كه خودشان را از هيچ و حتي زير هيچ به "جايي" قابل توجه و مطلوب خودشان رسانيده اند، پوست شان كنده شده و پدرشان درآمده تا اين زانوهاي لامصب را در هر شرايطي ايستاده نگه دارند، سرپا بايستند و حتي لبخند بزنند، سخت است كه بگذارند ديگران اين داشته ها را ازشان بگيرند، مسخره كنند، زير پايشان بگذارند و بي اهميت از كنارشان رد شوند اينطور كه "خب، همين كه هست... كه چي؟"

نه بايدي هست، نه الزامي، نه اجباري... آدم توي زندگي اي كه يك بار و فقط يك بار فرصتش را دارد حق ندارد اين همه دلگير و ضعيف بشود، آن هم وقتي كه نه بدخواهي اي دارد، نه فكر سوء استفاده و منفعت طلبي است، نه توهين ميكند و نه آسيبي ميرساند... اهميت دادن به حساسيت ها و خواسته هاي آدم ها كار ارزشمندي است هنوز كه خيلي ها از پسش نمي توانند برآيند...

 پ ن: خوشم نمياد ... از اين باز نگه داشتن آپشن هاي رابطه هايي كه درگيرش هستيم... كه اين روزها چقدر هم نشانه امروزي بودن و زرنگ بودن و باحال بودن آدم هاست... نه تنها خوشم نمياد،‌كه حالم هم بهم مي خوره...
پ ن: كتاب مي خونم و خودم رو التيام ميدم... فكر ميكنم و نتيجه اي نمي گيرم... باز كتاب مي خوانم و مي خوانم ... سفر آقاي فيل... ليدي ال... عطر سنبل، عطر كاج... سرزمين گوجه هاي سبز... دلم مي خواهد اينجا نباشم...اينجا که من به عشق فکر می کنم... به اين که چند نفر دارند يک شب دلتنگ را با "in the mood of love"  پشت سر مي گذارند... از اين همه آدم چند تايشان توانسته اند بی خيال بازی آزار دهنده آپشن هاي باز روابط بي سرانجام شوند؟ چند نفرشان دلشان مي خواسته بروند سفر ؟ و کدامشان فقط می خواست زندگی کند؟ زندگي...

پ ن: شايد ، شايد که ما نيز عروسک های کوکی يک تقدير بوده ايم... ما هرگز از آن چه نمی دانستيم و از کسانی که نمی شناختيم ترسی نداشتيم ...هيچ پايانی به راستی پايان نيست. در هر سرانجام، مفهوم يک آغاز نهفته است...چه کسی می تواند بگويد "تمام شد" و دروغ نگفته باشد...!
بار ديگر
 شهری که دوست می داشتم/ نادر ابراهيمی

No comments:

Post a Comment