Thursday, September 10, 2026

 


معادله سر راستی بود. فقط اونقدری شجاعت نداشتم و همش لای در رو باز نگه میداشتم که بخودم الکی عذاب بدم؟ یا حتی با رفتن و اومدن و تلاش کردن و کارهای قشنگ کردنش، ایگوی نداشته ام رو تطمیع کنم؟ نه خب... تموم شده بود برام. خیلی وقت پیش تموم شده بود. اونقدر بهم احساس تنهایی داده بود که برسم باین نقطه. ولی... ولی هنوز لای در رو باز نگه داشته بودم که یک نور باریکه ای هم که شده بیاد تو. 

خب؟ آخه این درِ نیمه‌باز فقط امید به برگشتن نبود برام. یک جور مسکن هم بود برای همه ترس ها و سرگشتگی ها و زخم هایی که تو ماه های اخیر بطور غیر معمولی سر همه مون آوار شد. انگار یکجورایی بخودم بگم که هست حالا، با اینکه ته دلم میدونستم که نیست. اما همین امید واهی یعنی لازم نبود یک فقدان دیگه رو وسط این همه ماجرا، تجربه کنم. چجوری بگم؟  که نباشه ولی هر وقت بخوام یکمی هم باشه. طبعا نه خودم آزاد شده بودم، نه میگذاشتم  اون بره. همش پشت در نگهش داشته بودم.

برای هزارمین بار، دو دو تا همیشه چهار تا نیست. بعلاوه اینکه دنیا هم جای اصول و انصاف نیست. حتی اگر روز تولدم توی فرودگاه با گل و شامپاین و بادکنک اومده باشه استقبالم که بهم نشون بده داره تلاش میکنه، در همون لحظات هم میدونم که دیگه نمی خوامش اما میترسم که با نبودن واقعی اش هم روبرو بشم... میبینی؟ دنیا برای هیچ کدوم مون جای عادلانه ای نیست.

گفتم که معادله سر راستیه اما لزوما  آسون و بی درد و دردسر نیست و این میان ترس هم هی میاد و می‌ره و همه چی رو سخت تر میکنه.صبح فردای تولدم، از تخت که اومدم بیرون بخودم گفتم؛ این در رو همین امروز میبندم. هرچی هم تاریک و ترسناک بشه، اشکالی نداره. من امروز این در رو میبندم... و خب، بستم.

No comments:

Post a Comment