از وقتی که مثلا در رو بسته بودم ولی یکم هنوز باز نگهش داشته بودم، تا وقتی که دیگه طاقتم تموم شد و کامل بستمش، سه هفته طول کشید. توی این سه هفته، خیلی نوسانات شدیدی رو توی احساساتم تجربه کردم. از همه شون دردناک تر این که بعد از این همه خوندن و یاد گرفتن و تراپی و کوچ گرفتن و رشد و آگاهی و ... چطوری و چرا وا دادم و اجازه دادم باز توی همون موقعیت و شرایط قرار بگیرم فقط ایندفعه از یک مسیر دیگه؟ چرا باز دوباره گیر افتادم تو تله اعتراض بموقع نکردن و پذیرفتن هر رفتار و حرفی از سر لطف یا مهربونی یا خستگی یا بی تفاوتی یا هر دلیل نادرست دیگه ای... چی شده بود؟ چرا یادم رفته بود؟ میدونم خب، چون فقط دونستن مهم نیست، آدم باید بتونه، و من نتونسته بودم.
خلاصه که دارم کند و کاو میکنم خودمو و همه رو هم دارم مینویسم. بعضی چیزها که یادم میاد قلبم
چنگی میشه. مثلا اینکه باز کنار خودم نبودم و خودمو تنها گذاشتم،یا اینکه بخودم احساس نا امنی دادم اونم وقتی که خیلی آسون میشد از خودم محافظت کنم؟
میدونی چی برام خیلی شفاف شد تو همین نوشتن ها؟ اینکه بما ربطی نداره که پارتنرمون هی مداوم با خودش در مبارزه است و خودش رو کتک میزنه، و چون بهرحال که هر دو طرف مبارزه خودش هست، چیزی بجز خشم و عصبانبت و یکجوری عقده و کینه از همه کس و همه چی نمیمونه براش که به دنیا و به ما بده. خب، بما ربطی نداره واقعا. چرا باید بریم بشیم یک بخشی از این مبارزه نامرئی احمقانه و هی بخواهیم طرف یکی شون رو بگیریم، که چی؟ چه فرقی بحال ما داره وقتی یکی دیگه انتخاب کرده با خودش بجنگه بجای اینکه چمیدونم مثل من خودشو مشاهده کنه فقط. یا بپذیره حتی.
آخه وقتی هر دو مبارز یکی هستن و یکی شون که ببره در واقع همزمان هم
داره میبازه، یعنی هیچ انتهایی وجود نداره برای این چرخه و فقط ماییم که داریم
خودمونو هلاک میکنیم که طرفدار کدوم ور ماجرا هستیم و چرا و... میدونی حتی همین که
بخواهیم توضیح بدیم و دلیل بیاریم چرا طرف کدوم ور ماجرا رو گرفتیم هم باعث میشه
همه کاسه کوزه ها سر ما بشکنه. پس همش یک مبارزه تلخ و بی انتهاست. چون هیچکس
مسئول آشتی دادن آدمیزاد با خودش نیست بغیر از خودش.
پ ن: همینو
میخواستم بگم. یعنی بنویسم. ولی چقدر حرف دارم و چقدر نوشتن یادم رفته و برام سخت
شده.

No comments:
Post a Comment