Wednesday, July 8, 2009

 

ساعت هفت و نيم شبه و من دارم بر ميگردم خونه . تازه تلفنم با يكي از دوستهام تموم شده و هنوز توي حال و هواي حرفهايي هستم كه رد و بدل كرديم . به خيابونمون ميرسم و ميپيچم . دارم واسه خودم قدم زنان ميرم به سمت كوچه كه حس ميكنم يك نفر بطور غيرعادي داره در كنارم راه مياد و ميخواد توجهم رو جلب كنه ... يك كم سرعتم رو بيشتر ميكنم و همزمان خنديدنش رو حس ميكنم . لجم ميگيره ، برميگردم و نگاهش ميكنم . تيرداده كه توي اين تاريكي به خيال خودش داشته سر به سرم ميگذاشته . ميخنده و از خنده هاش منم ميخندم ... تو حين اين خنديدن كه دارم مستقيم توي چشمهاش نگاه ميكنم يكهو ميفهمم كه چقدر با هم غريبه ايم ...

 

No comments:

Post a Comment