خوشحال بودم ... خيلي زياد ... قبل از رفتن عكس گرفتيم و من دستم را به نشانه پيروزي به علامت "هفت" گرفته بودم ... دسته جمعي رفتيم براي انتخاب... همه مهربان بودند همه آرامش عجيبي داشتند و انگار مطمئن بودند . من هم ... مطمئن بودم آنچه ميخواهم اتفاق مي افتد مطمئن بودم از انتخابي كه ميكنم ...مطمئن بودم از سبز بودن مردم ...
اولين آمارها را كه شنيدم ته دلم خنديدم كه براي تضعيف روحيه مردم اول آراء صندوقهاي خودي را اعلام ميكنند . تلويزيون را بستم و خوابيدم ... صبح وقتي خبر امار 18ميليوني را شنيدم نتوانستم روي پايم بايستم شل شدم و روي صندلي نشستم ... قلبم به شدت طپش داشت ... خدايا ... خدايا...
اينقدر بغض دارم كه هيچ چيز جلوي اشكهايم را نميتواند بگيرد ... تمام فريادهايم را بغض كرده ام و بيرون ميريزم ... احساس آدمي را دارم كه دامنش را لكه دار كرده اند و نميتواند از خودش دفاع كند .... با گرفتگي از خانه بيرون ميزنيم ... از پنچ شنبه بعدازظهر خيابان ما را از دو طرف بسته اند ( ما همسايه وزارت شريف كشور هستيم) به آرامي مسيرمان را كج ميكنيم تا از جلوي ساختمان همسايه مان بگذريم ... جلوي درب ورودي ساختمان تجمعي است ... خود كاركنان هستند، آنها را به محل كارشان راه نميدهند ... مسخره است ديگر به خودشان هم اطمينان ندارند ... با صداي بلند ميگويم : " مگه اون داخل چه خبر است كه كسي را به داخل راه نميدهند ؟ " چند نفر برميگردند و مرا نگاه ميكنند ... تيرداد دستم را ميكشد و سرعت گامهايمان را بيشتر ميكنيم ... تا رسيدن به محل كارم برايم حرف ميزند كه مبادا حرفي بزنم ... مبادا كاري بكنم و من دلم نميخواهد بشنوم ... دلم نميخواهد ... دلم نميخواهد...
در شركت هستم و اخبار را از اينترنت و فيس بوك پيگيري ميكنم ... دست و دل هيچكس به كار نميرود ... همه بهت زده اند ... همه وارفته اند ... همه فريادهايشان را قورت داده اند و دلهايشان لبريز شده...
اخبار بقيه درگيري ها دست همه هست ... همه جا هست در تمام سايتهاي خبري و تحليلي ميبينيم و ميشنويم ... اليته اگر اقايان عزيز از ما بهتران تشخيص بدهند كه ما آدميم و شعورمان در حدي هست كه اجازه داشته باشيم به اين منابع دسترسي داشته باشيم...
در خيابانم ... خشم و بغض فرياد ميشود ... عجيب است كسي نميترسد ... بگذار همه چيز تمام شود ... دست روي دست گذاشتن بس است ... كتك خوردن هم گاهي بد نيست ... يادت مياورد كه از كرختي در بيايي ... يادت مياورد كه مخالفي و اعتراض داري ... يادت مياورد كه نبايد عادت كني ... يادت مياورد كه : هاي ... يادت نرود ....
همه ولي نگرانند ... هر ارزشي بهايي دارد كه بايد پرداخت ... وقتي اينقدر بي شرمانه ما را به نفهمي و بي شعوري متهم ميكنند ، وقتي به همين آسودگي همه ما را چهارپاياني تصور ميكنند كه سرمان همواره بايد به نشخوار گرم باشد ، فقط خودمان بايد حق مان را پس بگيريم ... خودمان با خون خودمان ...خودمان...
لباس شخصي هايي را ميبينم كه هميشه يا عكسشان را ديده يا وصفشان را شنيده بودم ... و حالا ميبينمشان كه چطور مثل سگ هار به جان مردم افتاده اند ... ركيك ترين فحشهايي را كه شنيده و نشنيده ام از زبانشان با فرياد بيرون ميايد ... خون ... گرما ... فرياد ... فحش ... كتك ... فرار ...
تلفنم زنگ ميخورد ... مادر است ... صحنه هاي درگيري را از شبكه بي بي سي ديده است و ترسيده ... التماس ميكند كه به خانه خودمان نرويم ... اشك ميريزد و ما تسليم ميشويم ... آرام آرام از هيايو دور ميشويم و گويي تكه اي از قلبم همانجا ميماند ... دور ميشوم و خالي ... دور تر و خالي تر ... سر درد شديدي دارم و كنار خيابان ايستاده ايم . اينجا ساكت و خلوت است . انگار نه انگار چند تا خيابان پائين تر غوغايي بر پا است... مدتي ميگذرد حالم خوش نيست گلويم ميسوزد و چشمهايم ... تيرداد هم حس مشابهي دارد كه فكر ميكنيم مربوط به گاز اشك آور است... ماشيني عبور ميكند كه شايد اگر ما تمام زندگي مان را بفروشم نميتوانيم يك چراغش را داشته باشيم و صداي موزيك از پشت شيشه هاي بسته اش هم شنيده ميشود ... اشكهايم بي اختيار فرو ميريزد و به جدول پياده رو پناه ميبرم و خالي تر ميشوم...
No comments:
Post a Comment