Thursday, May 14, 2009

 اين روزها در خيابان ها كه راه ميروي همه جا شور است .. از جنس همان شور هاي اول جنگ ... كه شعورش كم بود ... شور آن روزها بيشتر مايه هاي مذهبي داشت و وطن پرستي . آدم را وادار به فكر كردن ميكرد ... شور اين روزها ولي تنها مايه اي كه ندارد مذهب است و به جاي آن سرشارت ميكند از حس شركت در يك پارتي خياباني . مثل پارتي هاي خياباني سال نوي ميلادي و تو را به اين فكر وا ميدارد كه چقدر جاي همه چيز با هم عوض شده و چقدر كوركورانه جوگير ميشويم ...

 ميگويند راي بده . راي ندادن يعني اعلام رضايت از وضع موجود ... ميگويند صبح برو پاي صندوق تا گرفتار نقشه اي نشوي .... ميگويند با خودت خودكار ببر ... ميگويند به مساجد نرو به مدرسه ها برو رآي بده .... بعد ميگويند نه . . به مسجد ها برو ... ميگويند در خيابان اگر كتك و فحش خوردي اشكالي ندارد عكس العملي نشان نده ... ميگويند ببين ...بعد ميگويند نبين ... آخر اين چه خراب آبادي است كه اينطور همه مان را عادت داده اند به سواري دادن ...

 نشسته ايم و به قول مستند دوم پرزيدنت "الف" مناظره تاريخي را ميبينيم ... آنقدر دلگير ميشوم كه مرتبا به ساعت نگاه ميكنم و در دل ميگويم " كاش زودتر تمام شود" ... در اين برنامه ها به نظرم آنكه تنها معني مناظره را فهميده بود رضايي بود و بس. حداقل اگر حرفش را هم ميزد با ادب و متانتش طرف مقابل را مجبور به احترام ميكرد ... نه اينكه بخواهد سبك سري هايي دور از شان و جايگاه اجتماعي اش درآورد و اسمش را شجاعت و افشاگري بگذارد ...

 ما اين ميان بازيچه ايم : سبز باشيم يا سفيد يا آبي ... اما دلم نمي آيد بيكار و بي تفاوت باشم . همچنان نسبت به همه كانديداهاي به قول صدا و سيما محترم در حال مطالعه ام . فكر ميكنم كه ما قرباني تصميم گيري پدرانمان در سالهايي نه چندان دور شده ايم و دلم نمي خواهد بعدها كسي به اين فكر كند كه من نوعي او را به خاطر طرزفكر و خواسته خودم قرباني كرده ام چون تصميم درست گرفتن در اين شرايط مشكل است . من هنوز هم دلم "خاتمي " را ميخواهد . ميدانم موسوي را تاييد كرده است . ميدانم شال سبز را به گردنش آويخته .ميدانم او مشاور خاتمي بوده ... ولي من با همه اينها دلم خاتمي را ميخواست . ميخواستم با افتخار به او راي بدهم چون ميدانستم انتخابم چيزي بين "بد " و "بدتر" نيست . انتخاب بين خوبي و بدي است و من خوبي را براي سرزمينم ميخواهم...

 از تمام بيانيه هاي انتشار يافته مخالفين و موافقين همه كانديداها ، آنچه محسن مخملباف نوشته بود را از همه بيشتر دوست داشتم. نگاه عميق و ظريفي دارد و آنچنان به راحتي تو را مجاب ميكند كه در عقيده ات پابر جا تر ميشوي كه براي ميهنت كاري بكني ... ميهني كه بزرگترين آرزويت براي او است . ميهني كه دلت برايش مي طپد و بغض گلويت را ميفشارد... ميهني كه از وقتي خودم را شناختم ديدم در آن نصفه حساب ميشوم و هرچه بيشتر پيش رفتم و بيشتر تلاش كردم دايره قرمز دورم پررنگتر شد ... همان ميهني كه بارها از آن قهر كرده ام ولي در آخرين قدم دوباره پايم به جاي خشكيده است...

 همه اينها را گفتم كه بگويم من هم راي ميدهم تا به خودم ثابت كنم هنوز ميز يا صندلي يا يخچال نشده ام كه هيچ اتفاقي برايم مهم نباشد و بر من تاثيري نداشته باشد... من تلاش ميكنم براي نجات سرزميني كه ميبينم دارد نفسهاي آخر را ميكشد و اكر بميرد همه ما با او خواهيم مرد ...

No comments:

Post a Comment