Thursday, April 16, 2009

 همه ما خودمون خوب ميدونيم راه درستي كه بايد بريم چيه ... خوب ميدونيم كدوم كار برامون بهتره، چي به خير و صلاحمونه و نتيجه كدوم كارمونه كه بهمون سود ميرسونه ... اما اون كار رو نميكنيم، اون راه رو نميريم ... علتش هم اينه كه ياد گرفتيم بترسيم ... از ريسك كردن مي ترسيم، از درد كشيدن مي ترسيم ... ترجيح ميديم مدتها توي موقعيتي بمونيم كه برامون عذاب آور و آزاردهنده است اما هيچ كاري نكنيم چون مي ترسيم بهمون آسيب وارد بشه، مي ترسيم رنج بكشيم ...
مي ترسيم ضعيف به نظر برسيم ... مي ترسيم كسي يا چيزي رو از دست بديم ... غافل از اينكه درقبال حفظ كردن همه چيز و ثابت نگه داشتن اوضاع و به خيال خودمون درد نكشيدن، چيز خيلي مهمتري رو از دست ميديم ... عزت نفس ... روحمون به تدريج مي پوسه، مي گنده ... قدرت تفكرمون تحليل ميره ... مي افتيم روي دور ركود و فقط درجا ميزنيم ...  

از كي ياد گرفتيم بترسيم؟ موقع تجربه اولين ترسهامون چه بلايي سرمون اومده كه اينقدر درمقابلش ضعيف شديم؟ شايد بايد خوب حمايت ميشديم ... شايد هم الكي داريم تقصيرها رو مي اندازيم گردن بقيه ... طبق معمول ...  

 پ ن: هر آن کس که می خواهد پرواز کردن بياموزد
 ابتدا بايستی ايستادن، راه رفتن، دويدن، صعود کردن و رقصيدن را ياد بگيرد
 هيچ کس پرواز کردن را با پرواز کردن نمی آموزد!
چنين گفت زرتشت / فردريش ويلهلم نيچه

بعدنوشت: یک  همكار قديميه كه ماجرا رو ميدونه و درظاهر نميدونه ... اونروز، بابت اس ام اس هاي عجيب و غريب روز قبلش خيلي فس بودم و اون اومده بود پايين براي كاري ... چون ميدونم كه خبر داره، سعي كردم خوب نشون بدم ... اومد پشت پارتيشن و صاف تو چشمهام نگاه كرد و گفت: اينقدر زور نزن ... مشتت بازه ... اشك تو چشمهام جمع شد ...  سرم رو كردم تو كامپيوتر ... گفت: هركسي، هركسي رو بگي واسم بي اهميته ولي تو حقت نبود ... ديگه صفحه مانيتورم رو نديدم ... اونروز سياه پوشيده بودم ... اونروز عزادار بودم ... اونروز هنوز اين همه بارون نباريده بود ... اونروز نشسته بودم و اجازه داده بودم يك سايه محو قديمي من رو بترسونه... اونروز... ديگه چيزي از اونروز يادم نمياد ...

پ ن:  از شازده كوچولو: -يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم! و کمی بعد گفت: خودت که می دانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می برد...
 -پس خدا می داند آن روز چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بوده...

بعد نوشت : باز كابوس آن زندگي و آن آدمها آمده بود سراغم ... اينبار از طريق يك آدم تازه ... كه از وجود ناآرامي هايشان خبر ميداد ... و من كه اينقدر شكننده در مقابل يك سايه محو قديمي ترسيده بودم ...  

No comments:

Post a Comment