چی شد یا اصلا از کی بود که
دیگه بهم نامه ای نرسید رو نمیدونم. هرچی فکر می کنم یادم نمیاد. اون زمان که
دانشجو بودم تو غربت هراز چندگاهی از دوست های صمیمی و اقوام نامه و کارت دریافت
می کردم. اما آخرینش رو یادم نمیاد! کم کم همه چیز جای خودش رو داده به ایمیل و
مسنجر و اس ام اس... منم که کلا از این نفوذ بیش از حد تکنولوژی توی روابط انسانی
خوشم نمیاد.
بعضی وقت ها دلم می خواهد یک نامه بدستم برسد، کاغذی با دستخط
کسی که تا ببینی، بشناسی اش! ببینی کسی قلم به دست گرفته و برای تو با انگشت های
خودش کلماتی را نوشته است. با عجله و اشتیاق پاکتش را باز کنم و شروع کنم به
خواندن: سلام، حرف های ساده دوستانه. احوالپرسی و تعریفات عادی روزمره. سراغ گرفتن
از دیگری و جویای احوالاتش بودن. گله از دوری و دلتنگی...
نامه همیشه اتفاق مبارکی است، حس هنوز آدم بودن می دهد به
آدمیزاد.
پ ن: راستی، ما دیگر چطور دستخط آدم های عزیز
زندگی مان را خواهیم شناخت اگر برای هم نامه ننویسیم؟؟ اگر همه چیز تایپ شده و
دیجیتالی بدستمان برسد؟ چه دنیای یکنواخت بی حسی!
بعد نوشت: جشن تولد امسالم
پر از حادثه بود، و هنوز آنقدر از شوک این حوادث در تلاطم هستم که فقط پی کمی
آرامشم. اگر مهربانی های دخترک کوچکمان -که حالا
دیگر خانمی شده برای خودش- نبود، من امسال حتی کیک تولد
هم نداشتم. تقریبا همه برایم پیغام
تبریک فرستادند، بعضی باهام دست دادند، عده ای روبوسی کردند، بعضی هم فقط تبریک
گفتند و رد شدند. من اما راستش دلم می خواست کسی بغلم کند، محکم و طولانی...
یکجوری که پر از حس امنیت شوم! اما کسی نبود. فکر کردم شاید تقصیر خودم باشد، از
بس از همه فرار می کنم، اما بعدش یادم آمد که من خیلی از همین آدم ها را بسیار
ساده و بی تکلف بغل کرده ام در حالی که دور یا نزدیک بودنشان برایم زیاد فرقی نداشته.
اعتراف می کنم دلم خیلی احمقانه برای خودم سوخت!
آدم ها در روز تولدشان چقدر می توانند احساس تنهایی کنند درحالیکه
پیغام های پرمهر
تبریکشان انتهایی ندارد و تا چند روز بعد هم بدستشان میرسد...
گفتا سر چه داری؟ کز سر خبر نداری؟
گفتم بر آستانت... دارم سر گدایی
No comments:
Post a Comment