Wednesday, January 7, 2015


خوابش رو دیدم. بعد دوسال و اندی. نشسته بودیم توی پارک و داشت میگفت من بدون پام میتونم زندگی کنم... ولی بدون تو، نه. من؟؟ درد داشتم. خیلی. با تمام سلول هام درد می کشیدم. حتی توی خواب هم درد می کشیدم، آنقدر که وقتی بیدار شدم هق هق می زدم. تنها بودم. گفتم الان از درد میمیرم. زنگ شدم به خرچنگ، ج نداد. زنگ زدم به آسمون و نفسم بالا نمی آمد حرف بزنم. فقط گوش داد و کمی مهربانی کرد. آرامتر شدم و قطع کردیم. 
چند دقیقه که گذشت، باز دردم شروع شد. باز زنگ زدم به خرچنگ و ج داد. حرف میزدم و زار. دست خودم نبود. نه حرف های او را میفهمیدم نه حرفهای خودم را. فقط میدانم دلم براش تنگ شد. دلم میخواست بغلم کند و من آنقدر گریه کنم که اشک هام تمام شود و بخوابم... بمیرم.

 پ ن: شب از نیمه گذشته، من دوش گرفته و فرفری توی خانه منتظرم... نمیدانم منتظر چی؟ پرف میبارد و من خسته ام. پلکهام را نمیتوانم باز نگه دارم اما... زنگ می زند و بعد خودم را میبینم که دارم توی کوران و برف رانندگی میکنم و همخوانی می کنم: بیا تا رگ هامو تو خونت بریزم...
چقدر خوبم. چقدر خدایم را دوست دارم. چقدر وقتی مست مست در را باز می کند و من از هیجان این همه برف خودم را توی بغلش قایم میکنم و میفشاردم، همین فقس کوچکی که برایم ساخته را دوست دارم. چقدر این زخم های قشنگم را دوست دارم.