من اين چيزهاي قديمي را هيچوقت و هيچ كجا تعريف نكرده ام...
گذاشته بودم خيلي ازشان بگذرد تا ديگر دردشان برايم تازه نشود وقت گفتن... تا ديگر
كهنه شده باشند براي فكر كردن... تا ديگر موقع دور ريختنشان باشد و لازم باشد تا
بريزمشان توي يك پلاستيك بزرگ مشكي – از آن پررنگ ها، نه از اين نازك هاي پيزوري-
و ببرمشان توي يك محله ناشناس توي يك سطل بزرگ پلاستيكي رهايشان كنم...
نيامده بودم زرتي اينجا بنويسم كه تنهايي بعد از ثبت شدن يك
اسم لعنتي توي چند برگ كاغذپاره شناسنامه اي كه نشان هويت چندين و چند ساله ات است
در يك لحظه چقدر تلخ است... نيامده بودم هاي هاي گريه كنم كه پرشدن ستونهاي همرديف
همان اسم دوباره توي كاغذپاره هايي كه حالا پاره تر شده اند، چه دردي به آدم
ميدهد... نگفته بودم كه گاهي از اينكه هيچوقت دلم نه براي آن آدم و نه براي آن
زندگي حتي يك لحظه هم تنگ نشد و هيچ حس پشيماني اي ندارم، عذاب وجدان داشتم... اين
را هم نگفته بودم كه بعد از كشف كرختي ام در برابر گريه اش، فكر ميكردم دنياي آدم
هاي عوضي و آشغال همين شكلي است كه من تويش هستم چون فقط يك آدم بي شعور از ديدن
عذاب ديگران تفاوتي در خودش پيدا نميكند...
تنها چيزي كه ازش نوشته بودم يا حرفش را زده بودم اين بود كه
مي ترسيدم... از اينكه دوباره به نحوي سر راهم قرار بگيرد... ببينمش... چون
نميتوانم نگاهش كنم... چون چندماه آخر را نتوانسته بودم توي صورتش نگاه كنم... چون
دلم نميخواهد حتي به يادم بيايد روزي بخشي از زندگي من درگير چنين ماجرايي بوده...
حالا كه راحت تر شده ام
و فشار مضاعف خودتنيده ها را دارم كم ميكنم، ميخواهم ازش حرف بزنم... از اينكه به
خودم افتخار نميكنم چون هيچ گهي نيستم و هيچ غلط خاصي هم توي زندگي ام نكردم... يك
آدم عادي ام كه فقط ميخواستم زندگي را داشته باشم كه خودم ميخواهم... جوري زندگي
كنم كه دوست دارم... فقط همين...
پ ن: چرا دوات سبزم را شکستی که با آن نقاشيت می کردم ...و زنی شدی ...سياه ...
No comments:
Post a Comment