امروز صبح که خودم را توی اینه نگاه میکردم دیدم که برق خوشحال چشمهام
خیلی اروم و بیخبر برگشته، به اون زن با چشمهای براق توی اینه گفتم:
تو قویترین زنی هستی که میشناسم. دست مریزاد! یکجور خوبی حس کردم بعضی
ادم ها، مثل من، افریده شده اند برای زندگی... و این چقدر خوب است
!!
پ ن: داشتیم توی تاریکی و رقص نور می رقصیدیم. دستش را انداخت دور کمرم و
کشیدم سمت خودش و همزمان با موزیک زیر گوشم زمزمه
کرد: ...اما دوستت دارم... اما دوستت دارم... من خندیده بودم و خودم را کشیده بودم
عقب. به این فکر کرده بودم که باور نمی کنم. که حتما مرا بخاطر چیزهای خاصی
میخواهد. که من مگر چی دارم که او با موقعیتی که دارد، اینطور خودش را هلاکم کند.
بعد دیدم دارم تمام حرفهایی را که کایفان این چندسال توی ذهنم تکرار کرده بود را
تحویل خودم می دهم...
بله، من برای دوست داشتن آدم ها و حتی برای دوست داشته شدن نوسط آدم
ها، ترسو شده ام.
- قلبم
اروم نمیشه!
- میدونی چرا اینقدر اذیت شدی و درد میکشی؟
- ....
- چون تو ذاتا یک قهرمانی، و قهرمان ها عادت دارند مبارزه کنند و شکست
بدهند، عادت دارند فاتح باشند. و تو الان باور نمی کنی چه اتفاقی افتاده!
No comments:
Post a Comment