Wednesday, December 10, 2014

قاطي وسايلي كه طبق روال هر چهار تا شش ماه جمع كرده ام و دارم ردشان ميكنم كه بروند، اينبار دو تا جعبه سفيد بزرگ هم گذاشته ام كنار... لباس عروسم و لباس نامزدي ام... نميدانم چرا تا حالا نگهشان داشته بودم... هرچي فكر ميكنم هيچ دليلي پيدا نميكنم... درست مثل همان وقت هايي كه هيچ دليلي براي كاري كه كرده بودم پيدا نميكنم... اصلا مگر بايد براي هركاري آدم دليل داشته باشد؟... يك جاهايي توي زندگي هستند كه مي ايستي و به خطوط و مرزهاي دور خودت نگاه ميكني و مي بيني كه تحملشون رو نداري و اونها هيچ نقشي توي زندگيت ندارند جز اينكه برات سخت ترش كنند...
پس تصميم ميگيري و ازشون رد ميشي... اما اين تازه اول راهه چون مرزهايي هستند كه با بقيه فرق دارند... رد شدن ازشون ممكنه به قيمت خود زندگيت يا بخش هاي خيلي مهمي از اون تموم بشه... مثل رد شدن از يك ميدان مين كه با هر قدمي كه برميداري نميدوني اصلا پات به زمين ميرسه يا نه... يا اينكه به سلامت اين مسير رو پشت سر ميگذاري يا نه... واسه همين هم هست كه خيلي ها جرات قدم از قدم بداشتن رو ندارند و سرجاشون مي مونند و تا آخر عمرشون خودشون يا ديگران رو عذاب ميدن و در اين بين هي مرزهاي جديدتري هم براي خودشون ميگذارند...

 اما كساني هم هستند كه جرات رد شدن از اون مرزها رو به خودشون ميدن و تمام هزينه هاش رو هم به جون ميخرند و در ازاش چيزهاي با ارزشي بدست ميارن... همه اش همينه... مثل يك معامله ساده... چيزهايي رو از دست ميدي تا چيزهاي ديگه اي رو بدست بياري... تازه در انتها گاهي شك هم ميكني كه اين شايد بدترين بخش ماجرا باشه اما همه اش نيست... و مهم هم همينه...

 پ ن: ديشب باز خوابت رو ديدم... خواب همون آرزوي قديمي هميشگي مون رو كه اينبار عملي شده بود... تازه دانشگاهمان را تمام كرده بوديم و  راهي اروپا شده بوديم... زندگيمان پر از همان شيطنتها و خنده هاي هميشگي مان ادامه داشت... توي خوابم باران ميباريد و ما پر از هيجان داشتيم زير  باران راه مي رفتيم و مثل هميشه با من دعوا مي كردي كه چرا چتر گرفته ام دستم... از خواب كه بيدار شدم فكر كردم پس چرا باران نميبارد؟ و دلم  برايت تنگ شد...

 پ ن: من جرات كردم... اما تو چي؟ از شهامت من مايه گذاشتي؟ خودت سرجات ايستاده بودي و جرات نداشتي به هيچكدوم از مرزهات نزديك  بشي، در حاليكه مدام بهم يادآوري ميكردي " تا هرجا دلت ميخواد بيا جلو... تا آخر خط" ... و من بالاخره ايستادم... چون رد شدن از مرزهاي تو وظيفه  من نبود و برام لذتي هم درپي نداشت...

پ ن: بدنم كوفته است... از اون پياده روي خنك و طولاني پنج ساعته كه با طعم خوش ديزي گوسفندي و املت سوسيس و پياز آميخته بود كه نه... كه از اون چهل و پنج دقيقه پرهيجان آخرش... و اون حس نابي كه بعد از مدتها انتظار و بدون هيچ برنامه ريزي قبلي چشيديم...

 زخمها... همان هايي كه مثل خوره روح آدم را ميخورد... كه نميشود پوشاندشان... كه يكجوري لباس ميپوشي كسي نبيندشان... كه گاهي مجبوري رويشان چسب زخم بزني اصلا...
كاش پوست نو مي آوردند... بعد با خيال راحت عريان بشوي و مطمئن باشي كه اين پوست نو خوب دوام مياورد... نازك نيست... با كوچكترين خراشي به خون نمي افتد باز... كه اثري از زخمها درخودش ندارد... كه ببيني خوب خوب شده اند...

No comments:

Post a Comment