دیروز برگشتیم. یعنی پریروز برگشتیم و دیروز رسیدیم. برای
منی که ارتفاع بسیار بدنم رو اذیت میکنه، اینجور به ایران سفر کردن با ارتفاع
دوبرابر پروازهای معمولی و زمان حداقل هشت ساعت، آزار دهنده است و تنها اشتیاقم به
شاد کردن چند نفر آدمه که باعث میشه همچین کاری با خودم بکنم. در خودم این همه
گذشت تا حالا سراغ ندارم که تقریبا تمام هورمون های بدنم رو به هم بریزم برای
اینکه خیالشون راحت بشه از اینکه ما خوبیم و زنده ایم و سالمیم.
تقریبا هر شب بخاطر اینکه وضعیت جسمی ام رو نمی فهمیدم، قبل
از خوابیدن گریه کردم. اما بروی خودم نیاوردم و باز فردا و باز شب قبل از خواب... حتی
دیشب هم که تو خونه و مثلا بعد از تموم شدن همه چیز رفتم توی تخت، کلی گریه کردم.
این بار از ترس اینکه نکنه اتفاقی براشون بیفته و من نزدیک شون نباشم. نمیدونم
بودنم اونجا چقدر کمک میکنه، چون کلا رابطه مون یکجور خاصی یخ زده است که به هیچ
عنوان نمیتونیم آبش کنیم اما... اونجا رو نمی تونم تحمل کنم و اینجا که هستم
نگرانی رو نمی تونم تحمل کنم.
کلا زندگی همیشه بارهای
مضاعف خیلی احمقانه ای بمن تحمیل کرده که این یکی به مناسبت
سن و سال و موقعیت و شرایط و هر کوفت دیگه ای خیلی آزارم میده.
هنوز به قرص های پروانه ای برنگشتم ولی خیلی بهش فکر میکنم.
باید بیشتر بنویسم. باید باز با معجزه کلمات کمی خودم رو التیام بدم.
No comments:
Post a Comment