Tuesday, September 17, 2013

با آدمها ميگم و ميخندم و فكرم هزارجا ميچرخد... دور و برم باز شلوغ شده باز به لطف رسم هميشگي خنده هاي بي غل و غشم در مهماني ها و از نگاههاي زناني كه به زور ميتوانم در جمعشان حاضر شوم، درميابم كه باز ... من؟ مگر من چه دارم؟ من يك زن ساده خوش باور مطلقه كه معلقم توي زندگي اي كه بدجور شكستم داده و آنها زناني غرق در رنگ صورت و مو و لباس، شوهردار كه آميخته اند به زندگي شان و لحظه اي تحمل غريبه اي ندارند مبادا...؟ ... حالا كه با تو هستم... سرم را بالا ميگيرم كه خيال همه تان راحت... عطاي مردانتان را به لقايشان بخشيده ام... همه مالهايتان بيخ ريشهاي خودتان... و قورت ميدهم اين حس دردناك احمقانه را كه سالهاست با خودم به همراه ميكشم...

رفته ام در ميان زمين و آسمان... توي تاريكي و روشنايي... روبرو و هم رقص و هم آواز دوستي كه برايم ارزشمند است... احساس ميکنم گونه هايم گل انداخته... دلم موج ميخورد و يک لرزش خفيف... دلم ميخواهد صدايت را بشنوم... فرياد تو را سر ميدهم و به سويم ميايي... با تمام آنچه روزهاي اخير بر ما رفته، نقش بازي نميكنيم... و عجيب حسادت برانگيزيم... اين را از چشمها ميخوانم... هر دويمان مي فهميم در اطرافمان چه ميرود... چند روز بعد كه با تو درميانش ميگذارم ميخندي و ميپرسي كه تو هم فهميده بودي؟...

کم کم شبمان شلوغ ميشود... سرم كه به لطف شرابت كمي سنگين ميشود به آدمها نگاه ميكنم... و  از اينکه تو عشق مني به خودم و به تو افتخار ميکنم... پاهايم را كه به لطف دوستم از درد خلاص ميكنم، دوباره درميانه ام... بي پروايي ام تعجب برانگيز است... گاهي براي خودم هم... و حالا كه در چشمهاي غريبه ها هم ميخوانمش واميدارم كمي آرام بگيرم...

راهي كه ميشويم به چيزهايي فكر ميكنم  كه خيلي دور و بعيد به نظر ميامد و حالا برايم ممكن شده... چيزهايي كه به فاصله يك دست دراز كردن تا لحظه هاي مشترک من و تو  بوده و ما چشمهايمان را رويش بسته بوديم... شب... من از نهايت شب مي آيم  من از نهايت تاريکي... 
پ ن: با يك راننده وانتي بخاطر اينكه سرپيچ پارك كرده بود و بهم راه نميداد كه رد بشم، دعوام شد... به راحتي آب خوردن دهن مبارك رو باز كرد و يكسري فحش نخراشيده حواله خودم و پدرم كرد...
چيزي نگفتم و ادامه داد... دنده عقب گرفتم و يك "د*يو*ث" جانانه از ته دلم نثارش كردم... مخصوصا جوري دهنم رو حركت دادم كه بفهمه چي بهش گفتم... از كنارش كه رد ميشدم سرش رو از شيشه داده بود بيرون و نعره ميكشيد...
 بكش آقا جان... چيزي كه عوض دارد، احتمالا گله ندارد...
  
 بعد نوشت: به يک‏ جيی از زندگی که رسيدی، می فهمی رنج را نبايد امتداد داد...  بايد مثل يک چاقو که چيزها را می‏برد و از ميانشان می‏گذرد،  از بعضی آدم‏ها بگذری و برای هميشه تمامشان کنی... ؟

No comments:

Post a Comment