Saturday, September 21, 2013

صدای پچپچِ غم… هیس! هیس! ساکت باش

 از حمام که درآمدم سردم شد، پریدم زیر پتو و بنا کردم دنبال آهنگ "حورالعین بهشتی" گشتن، که فهمیدم  از هول میگو سوخاری های چینی از دستش داده ام.  هنوز بدنم گرم نشده بود که مامان اومد تو اتاق و نشست لبه تخت و بی مقدمه گفت: اصلا میدونی چیه؟ من فکرکنم تو رو چشم زدن! خنده ام گرفت و گفتم: خیلی فکر کردی به این نتیجه رسیدی مامان؟ میگه که: نه، آخه تو ورزشکاری و این همه هم مراقب خودتی. تازه یک همچین دختری کجا پیدا میشه؟ لوس می کنم خودمو براش... میگم: آخه ویروس از کجا بدونه من کی ام و چی کاره ام که نیاد سراغم؟ بعدشم که من با سی و سه سال سن دختر نیستم که، زن شدم دیگه!

یک مکثی می کنه و همینجوری نگاه می کنه توی صورتم. دنبال چی می گرده؟ انگار تازه داره می بینه چه یزرگ شدم. یه چیزی تو چشم هاش میاد و رد میشه، صورتم رو می بوسه و با لبخند میگه: اما من هنوزم میگم ترو چشم زدن! چرا لباس آبی هات رو نمی پوشی؟

پ ن: مادرم معتقد است رنگ آبی، انرژی های بد و چشم زخم را دفع می کند!

 بعد نوشت: باید بنویسم اینجا، که همه بدانند و خودم هرگز فراموشم نشود چقدر دوستتان دارم. بخاطر این محبت بی دریغی که به من دارید،  و اینکه برایم می نویسید که مراقبت کنم خودم را... و برایم آرزوی سلامی می کنید!
 آدم ها همین قدر ساده محبت و عشق شان را به هم هدیه میدهند و هزاران برابرش را دریافت می کنند. ازتان ممنونم و امیدوارم که وقتی جواب همه آزمایش های بعد از دوره داروهام را گرفتم، بیایم و بنویسم که همه چیز تمام شده و من ویروس را  در بدنم نابود کرده ام و خوب خوبم. از خدا بخاطر وجود همه تان توی زندگی ام ممنونم!
 
**
باید یک چیزی برات می نوشتم، یک چیزی که وقتی می خونیش فضا پر از عطر چای نعنا بشه، یک چیزی که لبخند قشنگت را همه دنیا ببینن، مثل شور تکون دادن دستهات موقع حرف زدن یک چیزی شبیه خودت.اما ته ته قلبم یک جمله بیشتر نیست: فقط زود زود خوب شو...

**
سلام دختر... خوبته؟ به خودت سخت نگیریا! شل کن... بهر حال کسی ازت توقع نداره فان و هپی باشی و قوی! نه... حقته سوگواری کنی. تو خودت نریز چیزی رو، بگذار سبک شی...

**
منم اینو قبول دارم...
لباس آبیاتو بپوش...
واسه خودت اسفند دود کن...
توو اتاقت شمع روشن کن...

زودی خوب میشی...

No comments:

Post a Comment