Sunday, September 29, 2013

عصباني بودم، تند و تند لباس عوض كردم... بنفش تيره... كتابم رو برداشتم و درجواب سؤالهات فقط گفتم ميرم پايين و در اتاق رو محكم بهم كوبيدم... حتي منتظر رسيدن آسانسور هم نشدم و از پله ها راهي شدم...

اول رفتم كنار استخر، اما ديدن زوج ها توي آغوش همديگه اذيتم ميكرد... برگشتم بالا توي لابي نشستم و كله ام رو فرو كردم تو كتاب... دستهام ميلرزيد ولي سعي كردم تمركز كنم و فرو برم توي داستان... نمي تونستم... صداي عصباني ات توي گوشم بود و نگاه پر خشمت جلوي چشمم...

صداي كلفتش رو شنيدم كه با مهربوني ازم پرسيد: تنهايي؟ دوستت كجاست؟ يا شايدم... همسرت... چشمهام پر اشك بود وقتي سرم رو بالا گرفتم و نگاهش كردم... جا خورد... معلوم بود داره دنبال كلمه ميگرده تا حرف بزنه كه پاشدم و برگشتم سمت آسانسور... نميتونستم جلوي اشكهام رو بگيرم...

كليد رو كه انداختم، بدون اينكه نگاهت كنم ام پي تري پلير رو برداشتم و رفتم توي ايوون... شب عيد بود و نورافشاني آسمون سياه شب... In my dreams I can see you, I can tell you how I feel... اشك و گريه بيصدا... In my dreams I can hold you...

صداي آرومت كه اسمم رو صدا ميزد... بله... چيكار ميكني اونجا؟... آسمون رو نگاه ميكنم... پاشو بيا تو... سكوت... بيا تو ديگه... الان ميام... اومدم تو اتاق و ديدمت كه رفتي يكطرف تخت و دستت رو باز كردي... بيا اينجا... And it feels so real ... 

 پ ن: حالا همچين هم من مظلوم ستم كش ماجرا نبودم ها، بلكه به حد كافي و به اندازه خودم مقصر بودم...  گفته باشم...



No comments:

Post a Comment