بعضی آدم ها هستند توي زندگي مان كه نقش خيلي
مهمي را در تعيين مسير براي ما بازي مي كنند... وقت كودكي كساني را توي مي بينيم كه آرزويمان
اين است كه وقتي بزرگ شديم مثل شان بشويم، جاي آن ها باشيم، هي براي خودمان توي
رؤياهاي مان خيال پردازي مي كنيم و خودمان را جاي آن ها مي گذاريم، توي دنياي آن
ها زندگي مي كنيم، به جايشان حرف مي زنيم و...
بزرگ تر كه مي شويم، كم كم آن روياها و
آرزوها از يادمان ميرود. مي افتيم توي روزمرگي اجباري زندگي و مسير از پيش تعيين
شده خانوادگي... بعد، يكهو، يك جايي بعد از سال ها باز كسي را مي بيني كه آرزو و
خواسته قديمي ات را مستقيم فرو ميكند توي چشم هايت، كه بفهمي چه ميخواسته اي و چه
شده اي، و وادار بشوي فكر كني كه كجا ايستاده ام و كجا بايد باشم؟... يك تلنگر و
يك فرصت براي اينكه قدمي برداري، كاري بكني، و زندگي ات را تكاني بدهي، بروي پي
چيزي كه سال ها بهش فكر كرده بودي.
اين آدم ها در زندگي من دو نفر بوده اند،
آدم اول دخترك زيبا روي بيست و چهار پنج ساله اي بود كه وقتي هشت نه ساله بودم
نهايت آمال و آرزوهايم اين بود كه مثل او بشوم... زيبا، خوش تراش، قوي، ظريف، خوش
اخلاق، با يك رژ لب هميشگي قرمز رنگ، و از همه مهم تر... ورزشكار... وقتي مامانم
مرا با خودش به كلاس هاي ورزشش مي برد، مي نشستم روي پله ها و محوش مي شدم، نقاشي
اش را مي كشيدم، حركاتش را براي خودم يادداشت ميكردم، سعي ميكردم مثل او لباس بپوشم
حتي...
نفر بعدي را وقتي ديدم كه بيست و پنج
سالم بود... زن سي و هفت ساله اي بود زيبا، قوي، موفق، خوش اخلاق، هميشه مرتب و
همان آيتم مهم... ورزشكار... مدارك بورد تخصصي مربيگري اش از معتبرترين كشورها و
مؤسسه هاي جهان تمامي نداشت، توي باشگاه هاي آلمان و آمريكا هم كلاس هاي ورزشي
دارد، رئيس سبك فلان در فدراسيون ورزشي مربوطه اش در ايران، كه باشگاهش مداوما
باشگاه برتر و نمونه سال مي شود... اين بار اما دست روي دست نگذاشتم، كمر همت بستم
و شروع كردم و ادامه دادم. توي تمام مسير هم تشويقم كرد، هم انگيزه بهم داد و هم
اينكه خيلي بهم سخت گرفت و هميشه هم پيگير برنامه ها و دوره هاي آموزشي اي است كه
بايد شركت كنم... حالا مايه افتخارم است كه حين سفرهاي چندماهه خارج از كشورش، من
جانشين اش در يكي از كلاس هايش باشم و بدانم كه مرا قبول دارد...
اين همه حرف زدم كه بگويم ميخواهم از اين
دو نفر تشكر كنم. من خيلي چيزها را توي زندگي ام به اين دو زن مديونم و مي بايست
هي به خودم يادآوري كنم كه يادم نرود چي شد كه افتادم توي اين مسير... مسيري كه
مرا از خيلي اتفاقات محافظت كرد و نجات داد، مسيري كه باعث حضور آدم هاي زيادي توي
زندگي من شد كه توانستم كمك شان كنم و ازشان كمك بگيرم، دوست هاي زيادي كه از اين مسير پيدا
كردم و از همه مهم تر، خودم... اين خودي كه توي اين مسير باهاش آشناتر شدم و
شناختمش، اين خودي كه هميشه اينقدر دوست داشتم باهاش زندگي كنم و دوستش داشته باشم
و درون من پنهان مانده بود...
براي همه جيز ازتان ممنونم... مخصوصا
براي مني كه از درون من بيرون آورديد!
پ ن: اين
كه دنيا به آخر نرسيد، چيز عجيبي نيست. عجيبش اين است كه خودمان را زده ايم به آن
راه، چون كه هر لحظه امكان دارد دنيا به آخر برسد. حالا نه اصلا اينطور عجيب و
غريب كه قرار بود اتفاق بيفتد، خيلي ساده تر كه نگاهش كنيم، براي هر انساني ممكن
است هر نفس آخرين اش باشد.
بعد ما دو دستي چسبيده ايم به هر چي دروغ و پليدي است. و
يادمان رفته كه اگر يك دقيقه ديگر عمرمان به آخر برسد، چي ميشود؟نميدانم، خيلي
حوصله بسط دادن و نوشتن ندارم. فقط اين را ميدانم كه اين روزگار براي آدم هايي كه
سعي ميكنند خوب بمانند، خيلي خيلي سخت مي گذرد!
پ ن: وقتی هستی، هيچ چيز کم نيست
خدا هم هست
آن بيرون جای پاش هم هست بر برف
چقدر رقصيده بود آن شب...
خدا هم هست
آن بيرون جای پاش هم هست بر برف
چقدر رقصيده بود آن شب...
عباس معروفي
پ ن: آرزو كردم آدم هايي كه دوستشان دارم، آنقدر خوشبخت باشند
كه يك شب سرد باراني اين همه راه را نيايند فقط براي اينكه جايي داشته باشند تا
هول هول، ايستاده جلوي در، فقط چند دقيقه با خيال راحت
بشكنند و گريه كنند...
No comments:
Post a Comment