Wednesday, July 16, 2014

من يك روزگاري گل ميگذاشتم لاي كتابهام و خشكشان ميكردم... يا گلهاي رز غنچه تر را سرو ته آويزان ميكردم تا همانطوري خشك شوند و بعد ميريختمشان توي يك كريستال هشت ضلعي كه ديگر تقريبا پر شده بود قبل از اينكه آن مردكه الدنگ برشان دارد و دخلشان را بياورد... اما اين روزها گل ها را ميگذارم توي آب تا جايي كه ميشود تازه بمانند و بعد كه پلاسيده و پژمرده شدند مي ريزمشان دور... ديگر اصراري به نگهداشتن نشانه هايي از آدمها و قرارهاي مختلف ندارم...

قدر زندگي و آدمها و خاطره ها را بايد در همان لحظه اي هستند و اتفاق مي افتند دانست... مي خواهم ديگر براي كسي تعريف نكنم چيزهاي با ارزشي داشتم كه يك كسي آمد و همه شان را جلوي چشمم ريخت دور و من هيچ كاري از دستم برنيامد... دلم ميخواهد زياد به خاطره هام چنگ نزنم ديگر... هي نشينم خاطره تعريف كنم و آه بكشم... اگر هم حرفي از گذشته باشد، بايد حرف شادي و لحظه هاي خوش و دوست داشتني باشد نه حرف حسرت و واويلا...
 نه، ديگر گل خشك نمي كنم... ديگر خاطره ها را توي وجودم كهنه نمي كنم ...

پ ن: توي آغوشش كه هستم، از همه چيز مصونم ... از همه چيز محافظتم ميكنه ...تنها لحظه هايي كه نگران هيچي نيستم و دلم ميخواد اگه قرار باشه بميرم، ‌همونجا باشم ...توي امن ترين و بي دريغ ترين سرپناه دنيا ... 
آنچه درد دارد هميشه حقيقت است

بعد نوشت : توي مترو بوديم ... نشسته بودند روبروي هم و من كمي بافاصله ازشان ايستاده بودم... شلوغ شد... مرا نميديدند و من كاملا ميديدمشان... ميديدم كه انگشتهاي پايشان بهم ميخورد... خنده هاي زشتشان را ميديدم... برق چشمهايشان را ميديدم... طاقتم تمام شد... توي شلوغي پياده شدم...
 از پله ها كه بالا ميرفتم صورتم خيس اشك بود... نفسم گرفت... از خواب پريدم... گوشه چشمهايم از رد اشك خيس شده بود... درد واقعيت توي وجودم پيچيد... واقعيتي كه ماههاست از خودم دريغش كرده ام ...

 پ ن: بشنوی مرده ام، شادی می کنی!
   بی وفايی تو ...  بسوزد آشنايی ات!


No comments:

Post a Comment