هذيان... ميبافم
نميدانم بخاطر قد خيلي بلندت بوده يا اينكه كلا همينطوري هستي اما هميشه از بالا به من نگاه كردي و من هركاري كردم نتوانستم خودم را به قد تو بالا بكشم يا تو را وادارم كمي خم شوي و از روبرو مرا نگاه كني و ببيني كه من در اينجايي كه هستم دنيا را چطوري ميبينم تو را چطوري ميبينم ،چطوري نفس ميكشم و چطوري زندگي ميكنم ... آمده اي ، همه خشمت را سر من هوار ميكشي كه چي؟ خوب شناختي ام و دانسته اي كه من تحمل اين طور زندگي را ندارم و دانسته اي كه درمقابل چه چيزهايي زود تسليم ميشوم و فكر ميكنم چقدر كوچك و ضعيفي كه ميخواهي مرا اينطور به خيال خودت به زانو درآوري ؟
تمام خودخواهي هايت را بر من هوار ميكشي كه : خيلي تلاش كردي من را" آدم " كني اما من همان كه بودم مانده ام...
هر چه داشته ام را از من ستانده اي ،نه بهتر بگويم كه از من كنده اي ،خواستي كه مرا و دنيايم را به دلخواه خودت عوض كني و بگنجاني اش در چهارچوب چند كلمه ي : خور و خواب و خشم و شهوت، كه هي حول همين كلمات بچرخم و فكر كنم چه خوشبختم . مرا كه ميخواهم از اين قفس پربكشم به تمسخر ميگيري ، به كتابهايم ،افكارم ،انديشه هايم و ارزشهاي زندگيم ميخندي و مرا ناداني ميداني كه زندگيم و پولهايم و وقتم را ميريزم دور! باشه قبول من اگه نادان باشم تو چرا فكر ميكني ميتواني دل آزرده ام را با تزريق بوتاكس به خطهاي خنده صورتم ترميم كني ؟؟ ... و من چه كودكانه آرزو ميكنم ايكاش آنقدر با تو ميخنديدم كه خط هاي خنده ام از هميشه عميق تر باشد...
كه حواسم هست هروقت قرار بوده يك قدم بزرگ بردارم، يك كار مهم انجامي دهم براي خودم ، با تمام توانت تلاش كرده اي كه به هر بهانه اي مانع من باشي و سنگ هم سر راهم نگذاشته باشي تا توانسته اي چاله جلوي پام كنده اي...
كه حيف اين هوا كه تو گند ميزني به زندگي ام...
كه آنقدر قوي شده ام كه ديگر مثل ديواري راه را بر تو و تمام " منم منم " هايت ميبندم ، راستي ميان اين همه "منم " كمي ديگران هم داري؟
كه من دارم بالهايم را پس ميگيرم ... كه ميخواهم پرواز كنم ... كه قول داده ام پروانه شوم...
تو رو ميشناسه دلم ... غريبه نيستي ...
No comments:
Post a Comment