Monday, May 24, 2010

 

دارم برميگردم به رختخواب، اتاق و زندگي خودم ... به خانه ام از خانه اي كه خيلي دوستش داشتم اما انگار هيچوقت مال من نبود . دارم با تمام سرعت برميگردم از جاده هايي كه در اين مدت آهسته آهسته پشت سر گذاشته بودم ... چه پر پيچ و من هر چه بر ميگردم باز حس ميكنم هيچ تكاني نخورده بودم در اين سالها ... راكد ، ساكن ، گنديده...

 برميگردم از دلهره های نبودنم يا بودنم نميدانم از بس هي با دلهره نفس كشيده ام در اين چند سال كه اينقدر گم كرده ام خودم را . هميشه اين سالها را وقتی که آرام ميخنديدم يا قهقهه ميزدم ، وقتی که چايی ميخوردم و لبخند ميزدم ، وقتی که شام می پختم با آنهمه خستگي و مخلفات بي پايان، وقتی که لباسهايم روی بند خشک می شدند و من در تدارك روزي نو رخت به تن ميكردم، وقتي كتاب ميخواندم و فيلم ميديدم ، وقتي حرف ميزدم و كسي نمي شنيد، وقتي همه جا را برق ميانداختم ، وقتي هميشه تنها بودم ، وقتي زندگي ميكردم و گيج بودم از آنچه بر من ميرود ...

 برمی گردم.. برميگردم از او که مرا نمی شناخت . برميگردم از صداي بلند ، زخمها، دروغها، تهمت ها... آخ تهمت ها... برميگردم از گريه نکردن ها ، از سنگ شدنم ، برميگردم از نان و پنير هر روزه و بغض ، برميگردم از مدام تصور کردنم در آن لحظه كه بر من ميتاخت و من چه بيچاره بودم ، برميگردم از كتف درد مداوم در شانه چپم ، برميگردم از خيره شدن به لب های قرمز نفرت انگيز در آن لباس سفيد بر ديوار...

 آرام آرام برميگردم از همه چيز .... به خودم ، خودي كه دوستش دارم...

پ.ن: روزهاي خوبي در راهه ،‌با سرعتي باور نكردني (همه بزنيد به تخته ) دارم برميگردم و اين رو وقتي ميفهمم كه تو آينه توي چشمهام برق زندگي رو ميبينم ،‌خودم رو ميبوسم و به خودم ميگم : از زنده بودنت خجالت نكش ، دنيا مال توئه دختر...

 

ميگن

تو اين دنيا

هركي

به هرچي كه

لياقتشو داره

ميرسه

....

آره اينجوريه ؟ واقعا اينجوريه؟ يعني اين وقاحت ها ،‌اين همه بي شرمي مربوط به حد و حدود لياقت منه ؟ ها؟


No comments:

Post a Comment