توي زندگي وقتي اتفاقات سختي برايت رخ ميده ،هميشه اينطوري است كه فكر ميكني از اين بدتر هم وجود داره؟ ديگه چي ميخواد بشه كه من از اين بيشتر درد بكشم ؟ ديگه كدوم تلخي مونده كه من طعمش رو نچشيده باشم ؟ و ... و
چيزي رو كه ديروز بعدازظهر تجربه كردم ،حس جديد و عجيبي بود ،اينكه بخواي تن دربدي به اينكه عضو دنيايي باشي كه از جنس تو نيست خودش به حد كافي سخت هست ،چه برسه به اينكه يك جايي گير بيفتي كه مجبور شي نقابت رو برداري و خود واقعي ات رو نشون بدي ... يك مزه گس، نه تلخ نه شيرين نه غمگين ... مزه پوچي ميداد ،مزه بي وزني ،مزه داغي ...
پ ن : اينجا نمينويسم كه فكر كنيد ننه من غريبم بازي درمياورم تا توجه يا دلسوزي كسي را بخرم، ميدانيد كه لبخند به لبهاي من دوخته شده و من لحظه اي از پراكندن شادي ام در دنيايتان غافل نيستم ؟؟ اينجا فقط مال خود خودم است . تا روزي كه بتوانم كوله بارم را بردارم و براي هميشه از دنيايتان به سياره خودم برگردم ،اينجا را خانه خودم ميدانم . من با شما فقط كمي غريبه ام ...
پ ن : اگربهت قول نداده بودم ،اگر نميدونستم كه الان چقدر حال خرابي داري ، اگه اين يكذره اميد كه خوندن اينجا شايد به آروم كردن بيقراري هات كمكي كنه ... تا حالا در اينجا رو تخته كرده بودم ،مطمئن باش ...
ظل آفتاب بعداز ظهر بود ،داشتم از كوچه پس كوچه هاي تخت طاووس ميرفتم تا برسم به دوراهي يوسف آباد ... سر يكي از كوچه هايي كه به خيابون اصلي منتهي ميشد يك پسر جوون با نقاب آفتابگير ايستاده بود و از اين دفترچه هاي تبليغي پيام نور دستش بود ... يك جملاتي رديف كرد كه حواسم نبود و نشنيدم و رد شدم و دفترچه هم ازش نگرفتم . صداش رو بلندتر كرد و پشت سرم گفت : بيچاره قيافه ات كه چهارده پونزده ميليوني خرج داره ، بيا حداقل برو يك ليسانسي بگير بلكه يك فرجي شد و يك خري اومد شوهرت شد ...
قيافه منو ميتونيد تصور كنيد ؟
No comments:
Post a Comment