Saturday, November 14, 2009

 من اين روزها عجيب دلم هواي يك ساعت گوش شنوا را دارد ... كه من بگويم و بگويم و بي ترس گريه كنم و اشك بريزم و تو گوش بدهي و گاهي هم زير چشمي همانطور كه سرت پائين است نگاهي به من بيندازي و سري تكان بدهي و بگويي درست ميشه ...

همين يك جمله رو ميخوام ...انگار شرطي شدم دوباره ...

 

چقدر خوب است كه اينجا هست ... جايي كه ميتوانم سرم را بالا بگيرم و بدون ترس از زشت بودن ، بد بدون و هزار كوفت بودن ديگر حرفهايم را بزنم ...چقدر خوب است اينجا هست كه بيايم و برايت آواز بخوانم بدون اينكه بترسم كسي مچم را حين بغضي كه در چشمم به اشك مبدل ميشود،‌بگيرد و بخواهد سين جينم كند...

 چقدر خوب است كه از صبح تا حالا شايد بيست بار آهنگي را كه دوستش دارم با ياد تو گوش داده ام و بغض كرده ام و دلم گرفته و آرزو كرده ام ايكاش در كنارم بودي، چقدر خوب است كه آنقدر از صدقتم نسبت به تيرداد مطمئن هستم كه ميتوانم تو را دوست داشته باشم بدون اينكه احساس گناه كنم و ...  او هست كه استوانه محكم زندگيم است و مرا با تمام سخت بودن هايم تاب مياورد...

 و ... چقدر خوب است كه هيچوقت اينقدر شجاع نميشوم كه آدرس اين جا را برايت بفرستم ... بيايي ... بخواني و خدا را چه ديدي ... شايد دلت خواست و ماندي...

No comments:

Post a Comment