اینجا ما متفاوت ایم . برای همین همیشه در معرض دید هستیم. اینکه
دلیلش کنجکاوی، تعجب یا هرچی میتونه باشه برام مهم نیست، مهمش اینه که من آدم تحمل
کردن این همه نگاه روی خودم نیستم. استرس میگیرم و خرابکاری میکنم. فرقی هم نداره
کلا طرف مقابلم کی باشه اما همین که حس کنم کسی داره نگاهم میکنه، قانون های همیشگی
ام میریزه بهم. مثالش هم اینکه هنوز هم بعد پونزده سال رانندگی اگه موقع پارک مثلا بابا یا ماوریک
نگاهم کنند، زرت زرت ماشین رو خاموش میکنم و آخرش هم کج پارک میکنم. حالا کافیه صورتشون
به سمت دیگه ای باشه و مشغول کاری، میشم همون راننده میلیمتری همیشگی.
حالا همچین آدمی که من باشم، اینجا شدم سیبل نگاه آدمها.
سعی کردم اول ها خودم رو در برابرشون باز نگه دارم و نگذارم آسیبی بهم برسه. لبخند
میزدم حتی گاهی در جواب نگاه ها. ولی الان دیگه اونجوری نیستم. گارد گرفتم. نه
تنها سپرمو گرفتم دستم، بلکه یک زره فولادی هم پوشیدم و همه درز هاش رو هم محکم
بستم. هیچ راه نفوذی نیست. شدم مثل یک آدم آهنی سرد و خشن.
من آدم حرف ام. باید حرف بزنم. حرف بزنن باهام. حرفهام رو بنویسم.
حرفهای بقیه رو بخونم. تو ذهنم دارم مدام حرف میزنم. با آدمهایی که نیستن. با
آدمهایی که هستن ولی نمیتونم باهاشون حرف
بزنم. انگار دارم قصه مینویسم. قصه های من و ... تمام آدم های دنیا.
No comments:
Post a Comment