یکروز از خواب پا میشی و میبینی باز افتادی تو همون چرخه
مسخره پشت میز نشینی و کارمندی. حالا گیرم که یک جای دیگه دنیا با شرایط دیگه ای.
ولی خب خر که همونه، فقط پالونش عوض شده. بعد از خودت میپرسی که خب مرض داشتی پس
اون قدم بزرگ رو برداشتی و اون همه بخودت استرس دادی؟
نمیدونم . فقط میدونم که الان در آستانه سی و هفت سالگی من
نباید تو این شرایط باشم. یعنی کاری رو بکنم که نمیخوام و دوستش ندارم. دلم میخواد
از توانایی های دیگه ام که یک عمر تو سرشون زدم و باسم مهندس بودنم سرکوب شون کردم
بهره ببرم. میخوام بهشون برسم و تو این فضایی که براحتی اجازه رشد دارن بدون اینکه
کسی انگی بهشون بچسبونه، بگذارم پر و بال بگیرن. میخوام خودمو از همه این قید و
بندهای مسخره خلاص کنم. میخوام یکروز از خواب پا شم و بدونم که دیگه قرار نیست
الکی نشون بدم خوشحالم.
پ ن: هی فکر میکنم خوبم و نیازی ندارم به قرص های پروانه ای. ولی خوب نیستم چون
دو سه روز که ازشون دور میمونم همه چیز خراب میشه. خراب که نه، ویرون میشه و تنها
پناهی که دارم باز همون زرورق نقره ای با دوز 100 هست .
No comments:
Post a Comment