دیر وقت بود. کلاسهام که تمام شد دوش
گرفتم و داشتم تند و تند موهام رو خشک میکردم که با صدای خنده و قهقهه شوخی هاش با
چندتا دختر و پسر وارد رختکن شد. منو دید و گفت واو. سو فست! لبخندی زدم و چیزی
نگفتم. گفت باید حداقل پنج دقیقه استراحت کنی بعد اون همه فعالیت و بعد بری دوش
بگیری. گفتم باید سر راه خرید کنم، برم خونه و برای نهار فردا آشپزی کنم. چشمهاش
رو گنده کرد و گفت اوپس. تیک ایت تیزی. یو آر الویز رانینگ فور سامتینگ. جاست کالم
داون.
من؟ باز م فقط لبخند زدم و رفتم سمت لاکرم. میخواستم زودتر بزنم بیرون که
نبینه یک چیزی توی من داره میلرزه: یس، آی ام الویز رانینگ فور سامتینگ. فور بی
اینگ بست تو هو اوری وانز کانفرم.
لیست مربی ها رو ساعت میزنم و امضا میکنم
و میزنم بیرون. ساک ورزش قرمزم روی دوشم، شیر و نون و سبزیجات توی دستم و فاوستو
پاپتی توی گوشم دارم میرم سمت خونه. باد میاد و موهای خیسم تو هواست و نگران عفونت
سینوس هام میشم. اما دستهام پره و کاری ازم بر نمیاد. قدم هام رو تند تر میکنم و
فکر میکنم ایکاش ماشین رو آورده بودم. یا حداقل دوچرخه سوار میشدم. میرسم خونه.
توی محوطه میشینم روی نیمکت و زار زار گریه میکنم. بعد پا میشم و راه میفتم سمت
خونه. کلی کار دارم که باید بدو بدو بهشون برسم.
دختر قشنگم...
ReplyDeleteکاش میتونستم بغلت کنم...
:*