Wednesday, August 23, 2017


دیر وقت بود. کلاسهام که تمام شد دوش گرفتم و داشتم تند و تند موهام رو خشک میکردم که با صدای خنده و قهقهه شوخی هاش با چندتا دختر و پسر وارد رختکن شد. منو دید و گفت واو. سو فست! لبخندی زدم و چیزی نگفتم. گفت باید حداقل پنج دقیقه استراحت کنی بعد اون همه فعالیت و بعد بری دوش بگیری. گفتم باید سر راه خرید کنم، برم خونه و برای نهار فردا آشپزی کنم. چشمهاش رو گنده کرد و گفت اوپس. تیک ایت تیزی. یو آر الویز رانینگ فور سامتینگ. جاست کالم داون.

 من؟ باز م فقط لبخند زدم و رفتم سمت لاکرم. میخواستم زودتر بزنم بیرون که نبینه  یک چیزی توی من داره میلرزه:  یس، آی ام الویز رانینگ فور سامتینگ. فور بی اینگ بست تو هو اوری وانز کانفرم.

لیست مربی ها رو ساعت میزنم و امضا میکنم و میزنم بیرون. ساک ورزش قرمزم روی دوشم، شیر و نون و سبزیجات توی دستم و فاوستو پاپتی توی گوشم دارم میرم سمت خونه. باد میاد و موهای خیسم تو هواست و نگران عفونت سینوس هام میشم. اما دستهام پره و کاری ازم بر نمیاد. قدم هام رو تند تر میکنم و فکر میکنم ایکاش ماشین رو آورده بودم. یا حداقل دوچرخه سوار میشدم. میرسم خونه. توی محوطه میشینم روی نیمکت و زار زار گریه میکنم. بعد پا میشم و راه میفتم سمت خونه. کلی کار دارم که باید بدو بدو بهشون برسم.

1 comment:

  1. دختر قشنگم...
    کاش میتونستم بغلت کنم...
    :*

    ReplyDelete