زندگی خیلی عجیبه. مثلا یکی که همیشه فکر میکردی چقدر خوب و
خواستنیه اگر بهش نزدیک بشی، کلی تو ذهنت فکر و خیال کرده بودی راجع به بودن در
کنار اون آدم، کلی ریسک کرده باشی حتی، کلی تلاش، کلی انتظار. و بعد که اتفاق
میفته میبینی چقدر همه چیز با اونی که توی ذهن تو بود تفاوت داره. هی دور و نزدیک
میشی. هی فاصله میگیری و دوباره برمیگردی. هی نزدیک میشی و شواهد رو میبینی و هی
فاصله میگیری و فکر میکنی بهشون.
بعد یکهو چشم هات رو باز میکنی میبینی اون کعبه
آمال و آروزها فقط توی ذهن خودت بوده. واقعیت چیزیه بسیار متفاوت. البته که قبل از رسیدن به فاز آخر همه فانتزیهای ذهنی ات رو به مرحله عمل رسوندی: حرف، دوستی، رابطه یواشکی، مستی، رقص، اعترافات، سفر، عاشقی!؟، همخوابگی، دعوا، آشتی و ... و ... و ... فاز آخر هم
اینکه شواهد اونقدر واضح هستن که باین نتیجه برسی باید خودت رو رها کنی از دغدغه
مقایسه واقعیت و رویا.
اینه که چشمت رو
میندی و تمام میکنی اون رابطه و آدم و افکار مرتبط رو. بعدش میبینی انگار بد هم نشد. چون نه صورت مساله ای پاک شده و نه حتی بدون
جواب مونده، خیلی منطقی حلش کردی برای خودت و ذهنت ازش رها شده.

No comments:
Post a Comment