Tuesday, July 17, 2018




زندگی خیلی عجیبه. مثلا یکی که همیشه فکر میکردی چقدر خوب و خواستنیه اگر بهش نزدیک بشی، کلی تو ذهنت فکر و خیال کرده بودی راجع به بودن در کنار اون آدم، کلی ریسک کرده باشی حتی، کلی تلاش، کلی انتظار. و بعد که اتفاق میفته میبینی چقدر همه چیز با اونی که توی ذهن تو بود تفاوت داره. هی دور و نزدیک میشی. هی فاصله میگیری و دوباره برمیگردی. هی نزدیک میشی و شواهد رو میبینی و هی فاصله میگیری و فکر میکنی بهشون. 

بعد یکهو چشم هات رو باز میکنی میبینی اون کعبه آمال و آروزها فقط توی ذهن خودت بوده. واقعیت چیزیه بسیار متفاوت.  البته که قبل از رسیدن به فاز آخر همه فانتزیهای ذهنی ات رو به مرحله عمل رسوندی: حرف، دوستی، رابطه یواشکی، مستی، رقص، اعترافات، سفر، عاشقی!؟، همخوابگی، دعوا، آشتی و ... و ... و ... فاز آخر هم اینکه شواهد اونقدر واضح هستن که باین نتیجه برسی باید خودت رو رها کنی از دغدغه مقایسه واقعیت و رویا.

 اینه که چشمت رو میندی و تمام میکنی اون رابطه و آدم و افکار مرتبط رو.  بعدش میبینی انگار بد هم نشد. چون نه صورت مساله ای پاک شده و نه حتی بدون جواب مونده، خیلی منطقی حلش کردی برای خودت و ذهنت ازش رها شده.

No comments:

Post a Comment