روزمرگي
تصميم ميگيرم خودم را از اين روزمرگيهاي گهي كه زندگيم را فرا گرفته خلاص كنم ... پناه ميبرم به كتابخانه ام ... انگار تنها راه حل ممكنم همانجاست ... حدود 9 ماه است كه كتاب جديدي نخريده ام اما هنوز دو كتاب نخوانده دارم ... نارتسيس و گلموند هرمان هسه را ترجيح ميدهم و ... خود را غرق ميكنم...
از من ميپرسي چه ميشود كه به اين راحتي گريه ميكني؟ نميتوانم چشم در چشم جواب اين سؤالت را بدهم ولي اينجا ميگويم ... اين اشكها همان حرفهايي است كه نميتوانم بگويمشان و بغضشان ميكنم ... كه بعد هم اشك ميشوند و تمام...
در اين هواي ابري اردي بهشتي تنها چيزي كه دلم نميخواهد اين است كه پشت ميز كارم نشسته باشم ، و بي حوصله در اين روز كم كار گذر ثانيه هاي عمرم را به بطالت شمارش كنم و آنچه كه دوست دارم اين است كه كوله پشتي ام را پر از دلبستگي هايم كنم و به سادگي و بدون نگراني به راه بزنم ...
No comments:
Post a Comment