گاهي حس ميكنم ديگر آن آدم سابق نيستم .. چيزي شدم مثل درخت ، صندلي يا شايد هم يك كتاب. نميدانم . زندگيم آنطور نيست كه دوستش داشته باشم . همه چيز ظاهرا خيلي خوبه همه چيز روي روال عادي و خوب داره پيش ميره ولي من شاد نيستم ... و خلاصه كه اين اون زندگي نيست كه من باهاش آروم باشم. من دلتنگي دارم ... خيلي...
گاهي توي فكر و خيالم زندگي ميكنم : اين روزها نيستي اما باز ... به پات ميفتم كه نري...
ديگه دلم نميخواد براي هيچي بجنگم. ميخوام همه چيز خودش پيش بره و اتفاق بيفته . دلم ميخواد تسليم باشم... دوست ندارم تلاش بيهوده كنم براي چيزهايي كه همانطور كه بايد اتفاق ميافتند و من اونوقت بايد خيلي بيشتر حسرت بخورم ...
اينقدر انرژي ام صرف روزمرگيهام ميشه كه ديگه مدتهاست خودم رو فراموش كردم . ميدونم دارم به خودم آسيب ميزنم ميدونم اما ديگه نميكشم. دلم نميخواد نا شكري كنم اما من ديگه خيلي وقته شاد نيستم ... من قرارم با خودم اين نبود. من به خودم قولهاي ديگه اي داده بودم ولي نشد ... نشد كه نشد ...
و حالا من موندم و اين همه دلتنگي ، بيشتر از همه براي خودم . ميدونم اين دلتنگي ها روحم رو بزرگ ميكنه اما من ديگه خسته ام من ضعيف شدم . من اوني كه ميخواستم نيستم ...
No comments:
Post a Comment