توي مسير برگشت و توي آن باران و آفتاب پر از تازگي سبز رنگ،
وقتي كه تو كنار دستم خوابيده اي، همه اش درگير اين موضوعم: "دوست
داشتن"... راستش را بگويم من معني اين واژه را گم كرده ام... بي مفهوم شده و
بي ربط...
به تو نگاه ميكنم و از خودم مي پرسم تو مفهومش را ميداني؟ كه
ازت بپرسم و تو بتواني جوابي به من بدهي چون خودم نميتوانم جوابي بدهم... هر جوابي
كه بخواهم بدهم برميگردد به خودم... خودخواهي... مفهوم واقعي متضاد دوست داشتن...
و واقعيت همه دوست داشتن هاي اطراف ما هم همين هست... كه همه شان ريشه در خودخواهي
و من خواهي دارند...
جوابي براي سوال دوست داشتنت ندارم... چون اگر خودم را از دوست
داشتنت حذف كنم، چيزي باقي نمي ماند... و تو چي؟ اين من خواهي ها... اين تمام
خواهي ها... اين فلسفه هاي نااميدي كه خيلي از چيزها را توي رابطه مان كمرنگ
كرده... خيلي از اصرارها را... و اگر خودت را حذف كني از دوست داشتنم، چي باقي
ميماند؟ چيزي ميماند اصلا؟ ...
باران شديدتر ميشود و شيشه را پايين مياورم... دستم زير باران
خيس و خيس تر ميشود... صدايت ميكنم كه بيدار شوي و هوا را ببيني كه مثل بهشت
شده... چشم باز ميكني و به فاصله چند لحظه بعد باز ميخوابي... حالا دست خيسم روي
فرمان است و دست ديگرم را ميخزانم زير بازويت... همين كه فكر كنم يكروزي ميشود كه
بتوانم اين "من" را از اين ميان بردارم، براي رشد خودم كفايت ميكند... اين
وسواس توي دوست داشتنت... توي اين مدت آنقدر پوست انداخته ام كه گاهي خودم از عكس العملهايي
كه دارم، متعجب ميشوم... و البته به خودم ميبالم... كه توانسته ام... و راجع به
اين يكي... بايد اول كمي فكر كنم... فكر كنم...
پ ن: خوشحالم... از خبرهاي خوبي كه ميشنوم... يكي
كه دو هفته است كه سيگار را ترك كرده... آن يكي كه تصميم دارد مادر بشود... و برنامه ريزي براي يك سفر...
پ ن: با تمام اينها، اينکه آدم فکر کند يک
روزی بزرگ میشود و «میتواند» خودش چيز اميدوارکنندهايست... حتی اگر آن
«توانستن» تنها کنار آمدن با ناتوا
No comments:
Post a Comment