تا چند روزی به هیچکس چیزی نگفتم. بیشترش
بخاطر این بود که نمیدانستم چه بگویم یا چه کار باید بکنم. خب مثل این امروزی های
پربرنامه و تفریح نیستم که خودم را هلاک کنم تا آزاد باشم برای خوشی و اد کردن
فرندهای جدید و چیزی را برای خودم حسرت کرده باشم... نگفتم تا اولین کسی که پرسید
از حال و احوالمان و من که شروع کردم به گفتن، حس کردم یک چیزی دارم می گویم که
برایم سخت است چون همان وقت فهمیدم تیروئیدم بزرگ شده و آن خراشی که تویش حس می
کردم هم عمیق تر!
بلد نبودم وقتی پرسیدند
چرا، باید چه عکس العملی نشان بدهم. خبر"تنهایی ام" دادن را بلد نبودم،
قصه تعریف کردن از خودم را بلد نبودم. نه از اولش، نه از وسطش و نه حتی از این
آخرهای سخت و بیماری! هرکس می شنید می خندید که یعنی باور نمی کند. من هم اصراری
نداشتم چون می دانستم که وقتی هی باز می پرسند، بالاخره باورشان می شود. نمی
دانستم چه باید بکنم. برنامه ای نداشتم برای فراموشی یا خوش خیالی. همان برنامه
همیشگی بود و من و البته دکتر و آزمایش و نگرانی و استرس. باران هم می
بارید... بعد چندتا کتاب خوب خواندم و فهمیدم باید دست از حفظ ظاهر بردارم. فهمیدم
حق دارم از اتفاق بزرگی که توی زندگیم افتاده حرف بزنم، بنویسم و برایش سوگواری
کنم حتی... خواستم ازش حرف بزنم، خیلی نشد، نتوانستم یعنی، دردم می آمد!
یک روز فکر کردم باید
بروم جایی، هرجایی که بفکرم می رسید را مرور کردم و دیدم جایی که رفتن اش برایم
آسان باشد، همان کتابفروشی لعنتی بزرگی است که تا پایم را گذاشتم توش دیدم هنوز
تاب این قدر تنها جایی رفتن را ندارم. خودم را مجبور کردم ولی، چرخیدم و سی دی ها
را نگاه کردم و خیلی سعی کردم حواسم را پرت کنم و چیزی یادم نیاید، چندتا سوال
مسخره هم از خانم کتابفروش پرسیدم. بیرون که آمدم دیدم اولین باری است که از کتابفروشی
بیرون میایم و چیزی دستم نیست. مهم هم نبود.
برگشتم خانه و درحال
گوش دادن حبه های انگور محبوبم، پشموله و دارچین دم کردم و فکر کردم باید زندگی
کنم... با آدم ها... اما می ترسم ازشان. حالا هم که دیوار خراب اعتمادم به آدم ها
شده تلی از خاک و من اینجوری خودم را در برابرشان بی
دفاع تر می بینم.
پ ن: دستان
تو روشن باشد... طعام تو گرم باشد، نان تو در خانه باشد ... پشيماني در صداي تو نباشد...
برف آمد، سرما بود، مرگ در برف و سرما، ما را فراموش كرد... من هنوز
زندگي مي كنم... برف آمده است ...
بنگر به
سوی دردی که ز کس دوا ندارد
چه کند کسی که در کف بجز از
دعا ندارد؟
No comments:
Post a Comment