Saturday, December 28, 2013

توی دنیای به این بزرگی با این همه آدم که از سر و کول هم بالا می روند، فقط چند نفر هستند که درک می کنند، مهربانی می کنند، فاصله می گیرند وقتی نیاز داری دور باشی، حتی اگر روزها مریض بمانم و توی کنج خانه بچپم و ساعت ها زیر پتو اشک بریزم. آدم ها هم را می شناسند، ولی راستش نه چهره واقعی هم را. دیدن خود عریان آدم ها ترسناک است. یک چیزی توی ذهنیاتت هست که یک هل پوچ هم نمی ارزد وقتی حقیقت را میبینی. نه اینکه حق باکسی باشد، چون حتما حقیقت تو هم همین اندازه برای آن یکی آدم ماجرا ترسناک و آزاردهنده است.

کلا قرار نیست کسی خودش را برای دیگران بکشد. دوست داشتی، خوشت آمد، که خب حالا یک کاری اش می کنیم، خوشت هم نیامد که نیامد... نیش و کنایه هست و هزار و یک دلیل و بهانه. کسی اگر مثل ما نبود و فکر نکرد، حتما الاغی است که باید برود گورش را از زندگی ما گم کند، یک وقت خدای نکرده بهمان آسیبی نرسد.