یک چیزهایی هست، که فقط به درد این میخورد که بایگانی شان
کنی توی ذهنیاتت به این امید که به مرور زمان رمقشان را از دست میدهند و کمرنگ می
شوند و در پی اش تو هم خلاص! اما گاهی یک چیز دیگری خیلی خیلی اتفاقی پیش میاید و
باعث می شود هی درون خودت را مرور کنی و همه آن زهرهایی را که کشیده بودی، رها می
شود توی ذهنت... مسموم می کند غرورت را و باز تو میمانی با هزاران تصمیم نگرفته.
معرفی میکنم: من، یک غرغروی حرفه ای بی عمل و تا حدی بی
شعور نسبت به خود!