Thursday, October 16, 2014


که خانه ام یک اتاق زیر شیروانی دوست داشتنی باشد با یک دیوار به رنگ آسمان، با تختی که وقتی رویش دراز می کشی بتوانی آسمان را ببینی: آبی، ابری، خاکستری، یا سیاه... کنار طاقچه گلدان های کوچک حسن یوسف و شمعدانی و کاکتوس هایم را چیده باشم و همان گلدان های پر شاهی و ریحون و  چعفری و نعنای تازه... یکی از دیوارهایم را قفسه بندی کرده باشم و کتابها و سی دی ها و خنزر پنزرهای مرتبط را به ترتیبی که خودم می دانم تویش چیده باشم.
که آشپزخانه ام پر از عطر و رنگ و مزه باشد، غذا که می پزم تویش عشق بریزم قبل از هرچیز... حین آشپزی با مادر و پدر و پسرها که تلفنی صحبت می کنم هی این بغض وامانده را قورت ندهم. نیازی نیست برایشان نقش بازی کنم که من چه قوی ام. بگذار بدانند دارم از دلتنگی شان می میرم...
که همان گوشه اش که می دانم، تجهیزات و لوازم ورزشی ام را چیده باشم و با لذت تماشایشان کنم و به خودم غره شوم.
که شب ها که میایم خانه، با حوله دراز بکشم روی تختم و آسمان را نگاه کنم و کتاب بخوانم و آلبوم بهشت کمدی الهی را گوش بدهم و تنهایی های دلنشین خودم را دوست داشته باشم و از خدا بخاطرش تشکر کنم...
که خانه کوچکم امن ترین جای دنیای باشد برای تمام آدم های زندگیم! در را با لبخند به رویشان باز کنم و به آغوششان بکشم... اینجا، هرچند کوچک اما امن ترین جای دنیاست برایتان، دلتان قرص!

پ ن: از احوالاتم هم این که خوبم. باورم نمی شد ولی دانسته ام که هر کبکی اگر بخواهد میتواند سرش را از توی برف دربیاورد و اطرافش را درست ببیند و خودش را نجات بدهد. بله، دنیا پر از کبک های زنده و سلامت است 
!!
پ ن: یک چیزهایی هست، که فقط به درد این میخورد که بایگانی شان کنی توی ذهنیاتت به این امید که به مرور زمان رمقشان را از دست میدهند و کمرنگ می شوند و در پی اش تو هم خلاص! اما گاهی یک چیز دیگری خیلی خیلی اتفاقی پیش میاید و باعث می شود هی درون خودت را مرور کنی و همه آن زهرهایی را که کشیده بودی، رها می شود توی ذهنت... مسموم می کند غرورت را و باز تو میمانی با هزاران تصمیم نگرفته!  

پ ن: پاگذاشته ام توي مسيری كه ازت دورتر و دورتر بشوم و همه چيز را پشت سرم جا بگذارم و از اين به بعد خودم بمانم و خودم ...  خب، خیال تو  و همه آن آدم هایی که  با اصرار در لیست وابستگانت نگه داشته بودی، حالا دیگر باید خیلی خیلی راحت باشد از نبودنم !

كوله باري روي دوشم ندارم اما خيلي دلم سنگين است ... پر از يادم... ياد هایی که می نویسم تا از من بروند در کلمات...

No comments:

Post a Comment