Saturday, June 27, 2015

اگرچه زخم میزنی ولی ترا نوشته اند به روی صفحه دلم خطوطِ تازیانه ها

قبل نوشت : نه دلسوزی می خواهم نه نگرانی. من اینجا خودمم و حرف هام، فکرهام  را همینجا می نویسم. اگر فکر می کنید بد است اینطور نوشتن، به کمی قبلش فکر کنید... بدی نکنید تا کسی از بدی کردن تان ننویسد!  نمی شود که این جای دنیا هم به کام شما بچرخد، بدی کنید و بگذرید و همه هم تحسین تان کنند! 
خوابیده بودم و خواب می دیدم که تنها  توی دیزی سرای ایرانشهر نشسته ام و  دارم چایی و بامیه بعد از ابگوشت را می خورم و مثل همیشه پشیمانم که چرا زیاد خوردم... یکهو حس کردم کسی بغلم کرد و چیز خیسی به صورتم چسبید. از خواب پریدم. مامان بود... داشت گریه می کرد. ترسیدم.  محکم بغلم کرده بود و به خودش فشارم می داد. خواب دیده بود من دارم می میرم و در لحظه های احتضارم بالای سرم بوده و داشته باهام حرف می زده! ترسیده بود و خودش را رسانده بود بالای سرم... چی باید می گفتم؟ لال شده بودم. فقط گفتم من نمی میرم، نگران نباش. به جاش برام آبگوشت بپز فردا!

از اتاق که رفت بیرون دیگه خوابم نبرد تا خود صبح. به خیلی چیزها و خیلی آدم ها فکر کردم. از آن سر دنیا بگیر تا یک شهر و تا چندتا محله آنورتر! از این که همه چیز را بیخود این همه جدی کرده ام! این جدی نگاه کردن به ماجرا توقعاتی در من ایجاد میکند که خب... برآورده نمی شوند هیچوقت!

 آدم ها خودخواه اند، فقط خودشان را دوست دارند و تنها چیزی که بهش اهمیت می دهند خواسته های خودشان است! همینطوری می شود همانی که برای یک عمر زندگی رویش حساب کرده ای، به راحتی با خواست خانواده اش برنامه ریزی میکند برای ترک تو و برای همه چیز از قبل برنامه ریزی می کند و براحتی می رود پی زندگی اش، یا آن یکی با آن همه ادعا نمی تواند  جلوی جنسیت خواهی اش را بگیرد و ... و تو را البته ازشان بی بهره نمیگذارد و ویروسی سرطانی در بدنت به یادگار جا می گذارد که تا آخر عمر هر شش ماه منتظر مثبت بودن نتایج تست باشی! تا اینطوری نیمه شب مادرت با چشم هایی گریان از ترس از دست دادنت هراسان خودش را به تو برساند!

برای یک چیزهایی توی زندگی دیر می شود. آدم سر خودش را کلاه می گذارد و هی می گوید درست می شود، این دنیا باید خیلی چیزها را به خوبی های من ببخشد، اما اینطور نیست. بقول یکی "این که از دنیا توقع داشته باشی چون آدم خوبی هستی باهات رفتار خوبی داشته باشه، مثل اینه که از یک گاو توقع داشته باشی چون گیاهخواری بهت حمله نکنه"! بله، آدم فکر می کند من تمام بی احترامی ها و توهین ها را تحمل می کنم تا زندگی ام  - به عبارت دقیق تر ازدواجم - را حفظ کنم و روزهای سخت بگذرند، اما روزهای سخت نه تنها نمی گذرند که تازه روی سخت ترشان را هم نشانت می دهند. 

در مرحله بعدی فکر می کنی من از خیلی چیزها و آدم های دوست داشتنی ام می گذرم، خودم و خواسته هام را عوض می کنم، نشانه هایی را که به چشم می بینم نادیده می گیرم، حقایقی که پشت سرهم رو می شوند را لاپوشانی می کنم، خودم را و عزت نفسم را نابود می کنم تا... تا... تا واقعا نمی دانم چی؟ نمی دانم و من خیلی احمقم!  چند شب پیش چشمم افتاد به دفترها!! و چند صفحه ای ازشان خواندم، از حرف هات، و ادعاهات، و دروغ هات... و حالم بد شد از آن همه سادگی و کم خواهی خودم. گفتم که... من خیلی احمقم! 


No comments:

Post a Comment