فمنيست كه نيستم،
اما نميدانم چرا دوست ندارم ورزش مردان را جز در مواردي خيلي خاص نگاه كنم... به جايش
مي چسبم به تلويزيون وقتي مسابقه اي، چيزي از ورزش زنان پخش ميشود... اين روزها
هم كه بازار المپيك و لندن و اينها داغ است و من – آدمي بدون
لحظه اي وقت آزاد- هي ميايم و ميروم و ريمووت دستم ميگيرم و كانال بالا و پائين ميكنم...
زنان را كه حين ورزش تماشا
ميكنم، خيلي لذت ميبرم... از بدن ها و عضلاتشان... از صورت هاي جدي و مملو از سخت
كوشي و پشتكارشان... از هدفي كه براي خودشان تعريف كرده اند و با اين جديت دنبالش
ميكنند... هي فكر ميكنم چكار كنم اينطوري بشوم؟؟ و البته خيلي هم حسرت ميخورم...
همه اش به اين فكر ميكنم كه چرا زودتر، خيلي زودتر به فكر نيفتاده بودم؟ چرا وقتي
كه بابا تصميمش را گرفته بود براي بالرين كردن من، سالنهاي ورزشي شهر مجهز به واحد
كميته شده بودند و از همان جلسه اول روسري و كاپشن صورتي من برايشان شده بود چيزي
بدتر از خمپاره هاي صدام كه بعد از دعواي مفصل با مادرم براي كاهلي در تربيت من،
ديگر نگذاشتند ما پايمان را بگذاريم آنجا! ... چي شده بود اگر من خودم را هلاك
كرده بودم تا والدينم رضايت دهند بروم تربيت بدني بخوانم و... يا از اين دست
فكرها...
خب... جواب سؤالاتم اين است كه " هيچي"... بله...
توي اين شرايط هيچي نمي شد و من هم قطعا چيزي نمي شدم... دلم مي سوزد براي تمام
دختركان و زنان سرزمينم... كه نه اميدي دارند و نه آزادي اي... حتي در ورزش
كردن...
پ ن: ما توي اين مملكت يك ورزشكار درست و حسابي نمي توانيم
پرورش دهيم... ورزشكاري كه هدفش ورزش كردن تا رسيدن به بالاترين قله ها باشد...
ورزشكاري كه حمايت بشود، قدرش را بدانند، هزينه كنند براي استعداد و توانايي اش...
كسي كه برايش آنقدر ارزش اجتماعي قائل باشند
تا الگوي خيلي هاي ديگر براي رسيدن به آن جايگاه باشد...
اصلا اينها را ول كن... بياييم توي حلقه هاي كوچكتر... ما توي اين
سرزمين نمي توانيم به زنان جوان تحصيلكرده مان بفهمانيم كه با هدف سلامتي جسم و
روحتان ورزش كنيد نه دو ماه پيش از عروسي براي لاغر بودن در لباس تان... يا راه
چند ساله را يك ماهه نرويد كه خودتان را ببنديد به قرص هاي فلان و بهمان... يا
هزينه يكبار مونيكور و فرنچ كردن هفتگي تان را بگذاريد براي يك ماه ورزش كردن...
اصلا هزينه نكنيد، هر روز يك زمان خاصي را اختصاص دهيد به سلامتي خودتان... اما...
تعارف كه با هم نداريم، توي همين چيزهاي ساده پيش پا افتاده ورزشي
فقر فرهنگي داريم... با اين ديدگاه، ما كجا و هدف هاي
بزرگ كجا؟؟
پ ن: بين دو كلاس، نشسته بودم كنار دست مدير داخلي باشگاه... سه دختر جوان و بسيار فشن وارد شدند براي ثبت نام كلاسهاي رقص... خوشحال شدم، بالاخره آن هم بهانه اي است، خيلي ها دوست دارند اين يكي دو ساعت ورزششان آميخته به شادي و حركات موزون تر باشد... كمي كه گذشت و از انگيزه شان براي شركت در كلاسها گفتند، چشم هايم از حدقه درآمد... شركت در مسايقات رقص م. خ!!!!
پ ن: به رنگ برگشته... لباس هاي رنگي زيبا... موهاي نازنين رنگ كرده اش... و اين روزها كه چشم براه مهمان عزيزي است... چقدر شاد كردن آدم ها بدون هيچ هزينه خاصي زيباست...
No comments:
Post a Comment