Tuesday, June 21, 2016

آفتاب آمد دلیل آفتاب...

دارم می خونم و نا آرومم. میدونی چرا؟  چون من با تمام کارهایی که رو خودم و احساساتم کردم تا بتونم اینجوری جلوه بدم که بالاخره منم بزرگ شدم و میتونم جلوی بعضی افکار رو درخودم بگیرم، اما همون حس قدیمی باز اومده سراغم...
خب، پس یک جاهایی  نمی شود آدم خودش را عوض کند مگر آنکه آن قسمت از خودش را بکند و بیندازد دور... و من نتونستم این رو برای خودم حل کنم!

اینکه توی این شرایط خاصی که هستی (یا بهتر بگم توی این بحرانی که گرفتارش هستی و انگار که هیچ هم دلت نمی خواهد ازش بیایی بیرون) سراغ من رو گرفتی و اصرار کردی برای حرف زدن، و همه آن اتفاقات بعدش... یعنی اینکه من باید خیلی حواسم را جمع کنم؟ یا اینکه دل بزنم به دریا و بهت اعتماد کنم و باز بپرم توی دل ماجرایی که شاید نباید بهش خیلی خوشبین باشم؟

باشه، بگذار باز هم چیزی را با تو از دست ندهم، من همیشه اونقدر بهت اعتماد داشتم و دارم که حاضرم تمام زندگیمو بدم دست تو و بگذارم ببریش به هر مسیری که میخوای!  اما حالا  به خودم کلی فشار میارم تا چند تا سوال ازت بپرسم، شاید غیر مستقیم کمکم کنی، (تو حتی اشاره مستقیم به وضعیتت نکردی!! تو همیشه منو توی یک برزخ آره یا نه گذاشتی!)  که می پرسم. جوابهایی که میدی کورسو های  امیدم رو ناامید میکنه و همه روزنه ها رو میبنده... سعی می کنم کم کم حقایقی رو که می دونستم و ازشون فرار میکردم، قبول کنم. اینکه تو هنوز دلت می خواد زندگیت برگرده به حالت عادی قبلی ات، اینکه نه باهاش خداحافظی کردی، نه چیزی رو که برات اتفاق افتاده قبول کردی (نمی خوای که انکار کنی؟ عزیزم یادت باشه من عین همین مسیر رو رفتم، با شرایطی کمی سخت تر حتی، و اونچه که بعد از یک سال از تو می بینم کمی برام عجیبه)، و نه حتی اصلا موضوع رو باور کردی!! و گذاشتی زمان بگذره تا ببینی چی میشه... 

اینکه تو یکجورهایی زندگیت رو گداشتی روی حالت "پاز  و این حین داری توی متوقف بودنت کارهایی رو که همیشه دوست داشتی بهشون برسی، انجام میدی و فکر میکنی که ای کاش هروقت ماجرا رو "پلی" کنی زندگیت بشه همونی که بود، همون آدم؟ همون خاطرات خوب؟ همون مکان ها؟ همه چی؟؟ ولی چون می دونی که همچین چیزی نیست، پس خودت رو تو همون حالت شوک "پاز" نگه داشتی... و صد البته همه درها رو باز!!...

یک لحظه خودت رو جای من تصور می کنی؟ برای تویی که همیشه سر بزنگاه می رسی، و همیشه الویت هات چیزهای دیگری است، من باید چه نقشی را بازی کنم؟ نگو که بروم و از لحظه حال لذت ببرم، حالم از این جمله هات بد است! میدونی به چی فکر میکنم که اذیتم می کنه؟ این که اومدی سراغ من تا بخودت ثابت کنی میتونی هرکسی رو بخوای بدست بیاری! که کار کنی رو اعتماد به نفست... عزیز من ... عزیز دل من... به آدمی که اینطرف ماجرا ایستاده هم فکر کردی؟ من میتونم روی تو فقط بعنوان یک دوست... یک دوست خودمونی... حساب کنم؟؟ 

از من نرنج از من ناراحت نباش ... من دوستت دارم خودتم میدونی... خیلی هم خوب... من به دل تو راه میام. من بخاطر تو والبته که بخاطر خودم میخوام زندگیمو ریسک کنم و کنار تو یه شروع تازه داشته باشم و تنها چیزی که بهش نیاز دارم اینه که بهم بگی لازم نیست این همه نگران باشم ...

پ ن: دلیلی پیدا نکردم که با درد سنگین و سوزش قفسه سینه، بیام باهات بالا!! و به جایش هزار دلیل برای نیامدن داشتم! از همه مهم تر حرفهایی که نمی زنی و من مجبورم خودم برای یافتن جواب هایی که بهشان نیاز دارم، متوسل به چیزها و راههایی یی بشوم که احتمالا مسیرهای درستی نیستند... و تو، تویی که هنوز توی قید و بند همان تعهد قبلی میبینمت... که هنوز نتوانسته ای خودت را آزاد کنی... و این مرا می رنجاند! 

راه‌ دور است
امّا چه باک
به آفتاب شبیه است او
از دور...
می‌شود دیدش


ــــــ عبدالوهّاب البیاتی؛ به‌فارسیِ محسن آزرم

No comments:

Post a Comment