گفتم حالا كه تولدمه بهانه خوبيه كه يك كم حرف .... حرف حساب بزنم، اينقدر حسابي كه خودم هم شايد انتظارش رو نداشته باشم... تا حالا خودت رو غافلگير كردي؟؟ همون جور...
دچار دو گانگي شدم شديد ، ميخوام نقابهام رو از صورتم بردارم ، ميخوام خودم بشم اما خيلي سخته...
اونهايي كه به من نزديكترند بيشتر در برابرم مقاومت ميكنند و اين كارم رو سخت تر از سخت ميكنه، دوست دارن من رو اونطوري ببينند كه خودشون دوست دارند...گرچه درد دررگهاي من گاهي غوغا ميكنه اما... تو خوشحال كه ميشي ،منم ميخندم .. بي دليل ، پس چرا اينقدر كم خوشحال ميشي...
من دارم با خودم كنار ميام، من نهايت تلاشم رو ميكنم كه اين همه اتفاقي رو كه هيچ منطقي براشون نميتونم پيدا كنم رو بگذارم به حساب "مصلحت" ... اما ميدوني ؟ ...من خيلي وقته حالم از مصلحت بهم ميخوره؟
وقتي روزه ميگيرم انگار سبكترم، انگار راحت تر ميتونم نفس بكشم، انگار راحت تر ميتونم توي چشمهاي كساني كه فكر ميكنند من ارث پدرشون رو بهشون بدهكارم نگاه كنم و بهشون لبخند بزنم... اين ديگه گناه من نيست كه چشمهام نميتونند دروغ بگن...
اين روز ها عجيب به ياد هيبت تو در لباسهاي مشكي ات هستم... ياد آخرين ديدار و ياد آخرين حرفهات ... كاملا هم بي دليل ... و به ياد تلفن خداحافظي و حلاليت.... مسخره است نه؟ مگه من و تو تصميم گيرنده ايم؟ من ببخشم يا نبخشم چه فرقي در اصل ماجرايي كه اتفاق افتاده داره؟....ولي تو اينقدر حق به جانب حرف ميزني كه شنيدن صدات بعد از اين همه وقت و بر خلاف هميشه نا آرومم ميكنه ... بي دليل، نه ؟
گاهي كه ادامه راه برام سخت ميشه ياد اولين باري ميافتم كه كفش پاشنه دار پوشيدم، اينقدر از داشتن اون كفشها خوشحال بودم كه اصلا به سختي راه رفتن با اين كفشها و پا درد بعدش فكر نميكردم ، اينه كه گاهي فكرميكنم سر من چي اومده كه شجاعتم اينقدر تحليل رفته؟ ... با يا بي دليل اش مهمه؟
دلم ميخواهد ساكن بمانم اينقدر كه از ماندن خسته شوم و بعد هر وقت دلم خواست، هر وقت احساس كردم آنقدر مانده ام كه ديگر دلم تنگ نميشود، بروم ،با هر سرعتي كه خودم صلاح ميدانم و به هر جهتي كه خودم دوست دارم ، عجيب است ولي من سكون ميخواهم، از اين همه سرعت و دوديدن بي دليل خسته ام ... بي دليل...
دارم جزوه هاي دانشگاهم رو زير و رو ميكنم تا يك جزوه پيدا كنم براي پسرعموي دخترعمه ام كه متالورژي ميخونه و جزوه دكتر گلعذار رو ميخواد ...بين تمام خاطره ها و شيطنت ها و خنده ها و يادگارهاي اون وسط يك پاكت هست ، بازش كه كردم توش يك عكس بود: من و تو بوديم توي اتاق تو من 20 سالمه و موهام باز و ريخته روي دوشم با يك تيشرت سبز ...و تو... مثل هميشه... عكس رو كه پاره ميكردم هيچ حسي بهم نداد ، ميدوني ؟ اينقدر بهت فكر كردم كه ديگه مغزم از تو اشباع شده و .... دلم هم .... و تو هيچوقت نمي فهمي كه من دو ساعت بعد از پاره كردن عكسي كه هيچ حسي بهم نداد گريه ميكردم ... بي دليل؟؟؟؟
من گله نميكنم ، غر نميزنم ، من راضي ام از خودم ، فقط كمي زير پوستم بفهمي نفهمي سنگين ام،كمي ظرفيتم زودتر از موعد پر شده گويا اونهم بي دليل؟؟؟؟؟خدايا از اينكه من رو شاد آفريدي تا بتونم باعث خوشحالي كسي باشم كه شادي اش لبخند به لبم مياره ازت ممنونم.... هيچوقت لذت شاد بودن رو از من نگير، شادي كه آرامش بياره برام، همون آرامش بي دليل...
پ ن: تولدم مبارك ، دارم كم كم بزرگ ميشم ، حالا ميتونم خاطره هايي از زندگيم تعريف كنم كه مال 10-15 سال پيشه... كسي با من ميرقصه؟
پ ن: من اينها رو براي دل خودم مينويسم ، اگه خوندنش ناراحتت ميكنه ، اگه مازوخيسم نداري مجبور كه نيستي نخون، من از جنس شماها نيستم اينو ميفهمي؟
پ ن: احسان شايد مدتي نباشه، دلمون براي خودش و آهنگهايي كه آپ ميكرد تنگ ميشه، اينه كه تصميم گرفتم پا بگذارم جاي پاش و با بلاگام موزيك آپ كنم ، آهنگ قديميه من باهاش يك دنيا خاطره دارم، شيما رو هم ميدونم كه داره ،براي شما ها هم ميتونه لذت بخش باشه كاملا بي دليل...
No comments:
Post a Comment