عادت به زندگی
خب خونه نشد . صاحبخونه خودخواه فكر كرده ما از پشت كوه اومديم . ماهم گفتيم شما بمون و خونه ات. تازه فرداش دوباره زنگ زده بود كه بيائيد حالا با هم كنار ميائيم ...ولي من شخصا روي قضيه حريمها و احترام به افراد حساسيت دارم و عمرا ديگه نميرم سراغش. بالاخره توي اين شهر درندشت خونه من هم يك جايي منتظرمه ميدونم...
.
حالم از آدمهايي كه به راحتي نوشيدن يك ليوان آب دروغ پشت دروغ بهم ميبافند بهم ميخوره. و اينجا جلوي چشمم دوتا آدم از اين نوع هستند كه هر روز بايد يك 7-8 ساعتي تحملشون كنم و در جواب چرندياتي كه تحويلم ميدن لبخند بشم... فقط لبخند...
پ ن: اين روزها عجب هوس كردم برم شمال ... لب دريا قدم بزنم و نفس بكشم و به هيچ چيز فكر نكنم. خيلي خسته ام. مغزم پر پر شده... كاش مثل خيلي از آدمهاي دور و برم زندگيم رو با حماقتهاي رنگارنگ و خوشگل رنگ كرده بودم تا گاهي اينجوري به سياهي و سفيدي محض نميرسيدم. الان دنيام فقط دو رنگ شده ... يا سياهه يا سفيد... خاكستري رو هم انگار گم كردم و عشق رو هم ... گاهي كه به خودم سركي ميكشم ميترسم ...از دوست داشتن انگار فقط عادتش برام جا مونده ...
No comments:
Post a Comment