Wednesday, August 13, 2008

 

نميدانم معني زندگي را در ذهنت به جه تعبير ميكني؟ اين را ميپرسم چون داري زير قولهايت ميزني و من از جدال مكرر با تو خسته شده ام... تنها ماندن تنها رفتن را ديگر نميتوانم ... اگر ميخواهي بروي براي هميشه برو و اگر تصميم به ماندن داري براي هميشه بمان...

سكوت ميكنم و به تو مينگرم. تمام زندگيم را در تو خلاصه كرده ام و اينگونه بي محابا به من ميتازي... سكوت ميكنم ، سكوت ميشوم و به آسمان ، به مهتاب پناه ميبرم ، دوست دارم بايستم ، زمين به دورم بگردد و من با چشمان باز تو را بنگرم و بخوابم ... بخوابم ... بخوابم... تمام اين دلتنگي ها را بخوابم...

No comments:

Post a Comment