Monday, August 4, 2008

 با صداي آلارم موبايلم بيدار ميشوم . تنم كرخت است . آهنگ را دوست دارم و ميگذارم تا آخرش پخش شود. تيرداد من و مني ميكند ولي من نميتوانم بدنم را تكان بدهم و آهنگ را خيلي بيشتر از غر و لندهاي او دوست دارم . دو دقيقه ديرتر و زودتر بايد بيدار شود پس چه فرقي ميكند؟

امروز چقدر كار دارم ... يادم باشد شير هم براي صبحانه گرم كنم و گرنه تاريخش ميگذرد . پنير مان دارد تمام ميشود كره هم پريروز تمام شد . يادم باشد به تيرداد بگويم هر دو را بخرد. امروز تولد يكي از دوستان همكارم هست ... يادم باشد كادويش را بردارم . يادم باشد پولهايي را كه به داروخانه و بابا بدهكارم بردارم . يادم باشد بليط سفر كيش امير و بهاره و بليط سفر اصفهان مهدي را هم بردارم. واي ...چسب كف كفش ورزشم ديروز سر كلاس كمي بالا آمده بود... كي و از كجا كفش خوب بخرم؟ آنكه آنروز سر يوسف آباد ديدم هنوز هست؟ يادم باشد روسري كه براي مامان خريدم بردارم . امروز بعدازظهر در مسجد و در مراسم ختم همه را ميبينم. چي بپوشم ... واي شال حرير مشكي ام اتو ندارد . يادم باشد براي جوجه هاي عزيزم اسمارتيس ترش بخرم كه دوست دارند . بخرم تا با لذت بخورند و من دلم برايشان ضعف برود. يادم باشد سي دي 50 سال موسيقي را بردارم براي بابا رايت كنم كه مال خودش را گم كرده است ... آخ يادم باشد آن گزارشهايي را كه از دفتر چين و سوئيس خواسته بودم پيگيري كنم. براي نهار چي بپزم ؟ باقالي پلو و گوشت خوب است يا ماكاروني؟ نميدانم بايد از تيرداد بپرسم كدام را بيشتر هوس كرده است ... يادم باشد ... يادم باشد...

بلند ميشوم و قبل از هركاري كتري را روي گاز ميگذارم. شير در شيرجوش ميريزم و به دستشويي ميروم . از هول اينكه شير سر نرود تند و تند دست و رويم را ميشويم و مسواك به دهان به آشپزخانه سري ميزنم . بعد به اتاق خواب ... چراغ خواب را خاموش ميكنم و تيرداد را تكاني ميدهم كه بيدار شود ... دهانم را ميشويم . موهايم را شانه ميكشم و با كليپس بالاي سرم جمع ميكنم . صداي جيغ كتري از آشپزخانه بلند ميشود هول ميشوم و با عجله در دستشويي را باز ميكنم. در محكم به پايم ميخورد ... آخ لنگ لنگان به آشپزخانه ميروم و تيرداد را ميبينم كه روي مبل نشسته و چرت ميزند. صدايش ميزنم و اطلاع ميدهم دستشويي خالي شده. زير شير را خاموش ميكنم بعد چايي دم ميكنم. ميز را ميچينم . عسل و شكر و گردو و مرباي آلبالويي كه خواهر تيرداد درست كرده و پنير و كارد و قاشق چايخوري و پيشدستي و دو تا ليوان اضافه براي شير و ... مثل هر روز فكر ميكنم چيزي يادم نرفته باشد كه نرفته. به اتاق خواب ميروم و ميبينم كه آقاي محترم زحمت مرتب كردن تخت را هم به خود نداده است... تند و تند بالشها ، ملافه و روتختي را مرتب ميكنم . كتابي را كه شبها به عادت هميشگي قبل از خوابم ميخوانمش را هم زير بالشم ميگذارم. دو تا كتاب ديگر هم همانجاست. نميدانم چرا ولي دلم ارام ميشود ... هميشه خودم را به همين دلخوشي هاي كوچكم راضي نگه داشته ام و از اينكه دنياي خصوصي ام را اينقدر براي خودم كوچك نگه داشته ام خوشحالم ... ولي الان كتاب را با سرعت زير بالش ميگذارم وادامه ميدهم ... گرمم ميشود. جلوي آينه مينشينم و ... همان كارهاي هر روزه . اول كرم بعد كانسلر بعد سايه ملايم بعد ... بعد ... بعد ... تمام شد . وسايل داخل كيفم را چك ميكنم و بادي اسپلشم را كه ديروز داخل ساك ورزشي ام گذاشته بودم برميدارم و چند بار به پوستم اسپري ميكنم و داخل كيفم مياندازم...

لباس خوابم را عوض ميكنم ... شلوار جين ميپوشم و تاپ قرمز رنگي را انتخاب ميكنم كه دختر عمه ام هديه داده است. كادوي همكارم ، پولها، بليط ها، سي دي ، شال مشكي و ... و ... و... را همه برميدارم . تيرداد از دستشويي بيرون ميايد . نانها را درون توستر ميگذارم و دو تا ساندويچ پنير و گردو برايش درست ميكنم و روي اپن ميگذارم تا يادش نرود. پشت ميز مينشينم ، شير را در ليوان ها ميريزم و منتظر ميمانم . تيرداد ميايد . هنوز نانها داغ نشده اند ... صداي زنگ تايمر توستر ميايد ، تيرداد به من نگاهي ميكند ... منظورش را ميفهمم و با اشاره چشم و ابرو بهش ميفهمانم كه تكاني بخورد. نانها را مياورد و مشغول ميشويم...

حرفهاي عادي ميزنيم و با تمام خستگي هايم شيطنت ميكنم و انرژي ام را در فضا ميپاشم و ميخنديم . صبحانه كه تمام شد از سر ميز بلند ميشود و ميرود تا لباسهايش را بپوشد ... من ميمانم و جمع و جور كردن ميز. به ساعت نگاهي ميكنم دو دقيقه وقت دارم ... تند و تند همه چيز را جمع ميكنم و لباس ميپوشم ... عادت دارم موقع پوشيدن هر كفشي حتما بايد روي زمين بنشينم ... عادت است ديگر... حالا هم نشسته ام، كفشهايم را تميز ميكنم و ميپوشم . تيرداد بالاي سرم ايستاده و ميگويد" زود باش دير شد" . حرصم ميگيرد ولي به روي خودم نمياورم حوصله جر و بحث صبحگاهي را كه به تمام روزم گند ميزند را ندارم...

ميپوشمشان و راهي ميشويم . در تمام راه ساكتم و فكر ميكنم ... من28 ساله ام . تك دختر و ته تقاري پدر و مادرم بوده ام و هميشه به اندازه خودم غرق در ناز و نعمت ... يكي از بهترين دانشگاههاي فني اين مملكت رشته مهندسي تاپي خوانده ام و تو همان رشته را بعد از 5 سال پشت كنكور بودن در دانشگاه آزاد خوانده اي. من با معدل خوبي فارغ التحصيل شدم و در دو تا از بهترين شركتهاي بزرگ اين شهر لعنتي كار كرده ام ، پا به پاي تمام پسرها و مردهاي هم رشته جان كنده ام و بالا آمده ام . پيشرفت كرده ام و حالا به جايي رسيده ام و براي خودم سمتي دست و پا كرده ام ...

تمام مدارك فني و آموزشي كه تو داري من هم دارم و البته چندتايي هم بيشتر دارم . شغل دومي هم دارم ميدانم كه بيشتر جنبه تفريح دارد اما من به آن عشق ميورزم ... هميشه در مقوله زبان براي خودم ادعايي داشته ام چه آنموقع كه در كنكور زبانم را صد در صد زدم ، چه آنموقع كه در دانشگاه بعنوان كار دانشجويي از اساتيد و دانشجوها ترجمه ميگرفتم، چه آنموقع كه بصورت پاره وقت بعنوان مترجم متون فني - اجتماعي و روانشناسي همكاري داشتم و چه الان در مسير كارم كه در دفتر نمايندگي ايران يك شركت بين المللي كار ميكنم . باز خودم را با تو مقايسه ميكنم ... 33 ساله اي ... و در اين 6 سالي كه كار كرده اي حداقل 4 بار محل كارت را عوض كرده اي و از اين شهر به آن شهر و از اينجا با آنجا گشته اي و تازگيها يكماه است كه به كلاس زبان ميروي و ميخواهي كمي زبانت را تقويت كني...

حالا با هميم . اندازه هم كار ميكنيم ... صبح ها با هم از خانه بيرون ميرويم و عصر ها اگر با هم به خانه نياييم خيلي كم پيش ميايد كه من زودتر از تو در خانه باشم... ولي خب ميداني حقوق توي يك شغله به اندازه يك سوم از مجموع حقوق من از دوشغلم بيشتر است و من هميشه از خودم و از همه پرسيده ام چرا؟ و هنوز هم بي جوابم ... آهي ميكشم و ميدانم كه همين نگرشهاي كلان اجتماعي است كه اينطوري ميشود...

همينطوري كه تو در خانه ات استراحت ميكني و من در خانه ام خسته تر ميشوم ... خسته تر ... و ميداني ؟ هر چه بيشتر خسته شوم خودم را از تو بيشتر دور ميكنم چون ديگر ظرفيت تنشهاي عادي يك زندگي مشترك نرمال را هم در خودم نميبينم و ترجيح ميدهم از همه شان دور بمانم .... دور...

پ ن: نصيحت ممنوع

پ ن: دلسوزي هم همچنين 

No comments:

Post a Comment