Saturday, January 24, 2009

داشتم حساب و كتاب ميكردم ...هيچ ميداني ؟ اگر بخواهي تمام بدهي هاي اين دوسال و اندي را كه گذشته با من تسويه كني ... حالا حالا ها بايد بدوي. آخ . نه ، باز هم چهارچوب ذهني ات رفت سراغ يك قرون دو زارها ؟ نه نه ... تو بدهكاري به گوشهام ، به چشمهام ،‌به لبهام ،‌به بدنم ، به افكارم ، به روزهاي بر باد رفته ام ... و به غرورم ...

نه ديگر نميتوانم . هر چه تلاش ميكنم ، هر چه كند و كاو ميكنم بلكه ته مانده اي بيابم ...

هيچ چيز نيست . بد جوري با من تا كرده اي در اين دو سال كه حالا نفس بريده و خسته رسيده ام به اينجا ...

جايي كه ديگر هيچ چيز را نميبينم …

 

# ترو دوست دارم ... عزيز دلم ... هشت سال ميگذره از اون روزي كه اومدم بيمارستان و تو رو دادند به بغلم ... از همون روزي كه شبيه نخود بودي ... از همون شبي كه بيمارستان موندم پيشت و بردنت براي واكسن زدن و وقتي برگردوندنت چونه ات ميلرزيد و با لرزش چونه ات منم گريه كردم . همون روز ها كه به سرعت برق و باد گذشت ... همون روزها كه اولين كلمه اي كه گفتي " عم" بود و من دلم برات ضعف ميرفت ... همون روزها كه مريض ميشدي و فقط تو بغل من ميخوابيدي ... همون شبهايي كه پيشت ميخوابيدم و دستت رو آروم روي صورتم ميگذاشتي و با هر تكون من از جات بلند ميشدي و ميپرسيدي كه ميخواي بري؟

 ... همون و همين روزها كه طاقت ندارم يك لحظه ناراحتي و غصه ات رو ببينم . همون روزهاي " چي بود؟ چي بود؟ " ... حالا كه هشت ساله ميشي و حداقل پنج سال بزرگتر از خودت ميفهمي ... حالا كه نگاهت ميكنم و خودم رو ميبينم، با همون لجبازي ها و خنده ها و اداها ... حالا كه با هم ميدويم و ميخنديم و صورت قشنگت با دو تا دندون افتاده خيلي قشنگ تر شده و من دلم براي خنده هاي بي دندونت هم ضعف ميره ... من دوستت دارم اگه همه دنيا و همه آسمونها رو بهم بدن با داشتن تو عوضشون نميكنم قشنگم... 


 

No comments:

Post a Comment