من آدم خاطره ها هستم . شايد دليلش اين است كه حافظه ديداري ام هم خيلي خوب ياري ام ميدهد . كه با ديدن يك ماشين با يك مدل و رنگ خاص، يك لباس، يك رنگ ، يك ترانه ، يك خيابان ، يك كفش ، يك عكس ... و .. و .. و ... پرت شوم به خاطره اي ،حرفي ، حسي ، دل دل كردني ، آدمي ... چه ميدانم . حالا گير كار اين است كه من اتفاقا آدم زر زرويي هم هستم ، با خاطره هاي خوبم زر زر ميكنم، با خاطره هاي بدم هم ، فرقي ندارد اصولا . خب اينطوري ام ديگر ...
خونه نبودم ، زنگ زدم به مامانم و گفتم اينجا كه داريد مياييد از توي فلان كشوي دراور آن كيف زيپ دار قرمز رنگ را هم با خودت بياور برايم . حالا اين را گفتم و هيچ فكرش را نميكردم كه به جاي دراور خودم مامانم برود سراغ كشوي قديمي ام در دراور اتاق خودشان و يك كيف زيپ دار قرمز رنگ هم اتفاقا همانجا باشد و او هم به رسم احترام گذاشتن هميشگي اش به حريم خصوصي ام ، بدون نگاه كردن به درونش همان را بردارد و بياورد برايم ...
به دستم كه رسيد نگاهش كردم و پرسيدم اينو از كجا آوردي مامان؟ خيلي تعجب كردم راستش ... جزو اون وسايلي بود كه هميشه توي خونه بابام مونده بود و هيچوقت نخواسته بودم توي زندگيم بيارمش. بعد كه خلوت تر شدم فكر كردم كه چند وقته درش رو باز نكردم ؟ سه سال؟ نه نه ... چهارسال و نيم ، از همان اسباب كشي بزرگ كه كلي وسيله ريخته بودم دور و دلم نيامده بود اينها را هم جزو آت و آشغالها كنار بگذارم از زندگي ام . بعد درش را باز كردم كه ببينم تويش چه حسي قايم شده . يك شيشه عطر تمام شده كه مرمري برايم سال 79 از تركيه كادو آورده بود و عجب كه هنوز هم بويش را نگه داشته بود. يك رژ صورتي گوشتي و خط لبش ... همين ...
همين ها بود يادگاريهاي خاطره اي ناب از سالهايي دور ، كه دختري بيست ساله بودم و زمين و زمان را به هم ميدوختم . كه خيلي اتفاقي عاشق شدم . كه همين عطر را ميزدم و ميرفتم سرقرار . كه خيلي اتفاقي رابطه مان بهم ريخت و چه پوستي انداختم براي اولين بار در زندگيم ... كه بعد از يك سال دوباره درگير همان آدم شدم و اينبار اين رژ و خط لب همراهيم ميكردند در قرارهاي پي در پي ام . كه چطور سعي ميكردم بين نيازهاي هردومان از اين رابطه تعادل برقرار كنم و نشد، نتوانستم و باز تمام شد . يكهو يادم افتاد به عكسي كه آن روز از خودمان پاره كردم ...
حالا بعد اين ده سال فكر ميكنم اگر اون آدم توي زندگيم نبود ، چي شده بود ؟ من الان آيا جاي ديگري بودم ؟ آدم ديگه اي بودم ؟ اصلا چه فرقي ميكنه ... حالا اينجا روي زمين نشستم ، غوز كردم ، يك شيشه عطر خالي و يك رژلب فاسد شده گرفتم دستم و زل زدم به زمين . .. اول از همه پشتم رو راست ميكنم بعد بلند ميشم و اون آت و آشغالها رو ميريزم تو سطل زباله و كيف قرمز رنگ رو ميدم به بچه ها تا خرت و پرتهاشون رو بريزن توش ...
بعد ميرم حموم ... زير دوش آب خنك ... سعي ميكنم بگذارم اشكهام با آب جاري روي صورتم قاطي بشن تا نفهمم چقدر دل تنگ ، چقدر دل نازك شدم اين روزها ...
No comments:
Post a Comment