Wednesday, January 7, 2009

 

دارم باهاش حرف ميزنم ... توي مسنجر ... خيلي به هم نزديكيم و خيلي مشتركات داريم و البته مدتهاست كه هم رو نديديم ... بعد از سلام و احوالپرسي هاي معمول ، نگاه كه ميكنم ميبينم ناخودآكاه شروع كرديم به درد و دل و همينجوري داريم به هم راهكار پيشنهاد ميديم و البته من بيشتر ... چون به قول خودش حداقل يك مرحله از اون جلوترم ...

ميگه : آرزومه كه گول بخورم و احمق باشم ،‌ ميخوام راحت زندگي كنم ديگه ميخوام سرم به حماقت هاي رنگارنگ دور و برم خوش باشه ،‌خسته شدم از بس ته همه چي رو درآوردم و ديدم هيچي توش نيست ،‌كي گفته ما اينقدر عاقل باشيم آخه ... بهش ميگم آره خب ... ‌حماقت بهترين دواست اين روزها ولي دست نيافتني . و تعريف ميكنه برام از چشمهاي پف كرده و قرمز يكي از نزديكان ( ... بسيارنزديكان) مشترك كه چند روز پيش از اين ديده و چه و چه...

دلم ميگيره بيشتر و بيشتر ... بازهم علامت هاي سؤال تو ذهنم صف ميبنده . ميدوني ؟ گاهي اگه تمام پاك كنهاي دنيا رو هم داشته باشي باز هم سؤالهايي داري كه هرگز ،‌هرگز نميتوني پاكشون كني و جوابي هم البته نداري بهشون بدي و همينجوري هي همراهت ميان و تلنگر و تلنگر...

گاهي فكر ميكنم كه ... كه چي؟ حالا كه چي ؟ از هر كي سر راهم ميرسه هم همين سؤال رو ميپرسم ... كه چي ؟ و ميشنوم كه: نميدونم ، خب همينطوري ... خل شدي باز؟

No comments:

Post a Comment