بد بودن كاري نداره . راحت ترين راهه ،اوني كه سخته خوب بودن و خوب موندنه . اين همون حرفي بود كه يكبار بهم گفتي و هميشه توي گوشم صدا ميكنه . براي همينه وقتي ميبينمت كه داري نقش آدم بده رو بازي ميكني و داري كم كم توي قالب آدم بده فرو ميري ... دلم ميگيره كه چرا راه آسون رو براي خودت انتخاب كردي؟
حالا كه ميشنوم از اينكه به چشم آدم بده بهت نگاه ميكنند رنج ميبري و ميخواي توي دهن همه اونهايي بزني كه روي بدي هاي تو يا بد بودن تودارن مانور ميدن و چشمهاشون رو به روي همه گندكاري هاي خودشون بسته اند.... خوشحالم ...
حالا كه صحبت از بد بودن شد ميخوام اعتراف كنم كه منم ديگه اون آدم خوب خوب سابق نيستم ... غلظت بدي هام اين روزها خيلي رفته بالا و گاهي به راه نفسم فشار مياره ... اينقدر كه دلم ميخواد راهش رو ببنده و من اگه قراره اينجوري باشم .... ديگه نباشم ...
من براي حرف زدن آماده ام .... خيلي وقته كه آماده ام . منتظر يك بهانه بودم كه امروز وقتي مامان گفت تصميم گرفتي بهم زنگ بزني خيلي خوشحال شدم ... من ترسي از حرف زدن با تو ندارم . من دلم همون روزهاي خوب بچگي مون و با هم بودنمون رو ميخواد .... همون روزهايي كه صدات ميكرديم " داداش" و تو با تمام وجودت جواب ميدادي " جانم" ... من ميدونم هنوز هم هر وقت كه صدات كنم همونجوري دلت برام ميلرزه و جوابم رو ميدي .... پس بيا با هم حرف بزنيم ... بگذار من هم سبك بشم ...
No comments:
Post a Comment