خواب ميبينم ، بچه ام باز و مثل هميشه راه مدرسه تا خانه را با كوله پشتي قرمز و سورمه اي بر دوش و مقتعه سياهرنگ كش دار در دست دويدم و نفس نفس زنان به خانه ميرسم . كفشهايم را بدون اينكه بندشان را باز كنم در ميارم و مامان مثل هميشه دعوام ميكنه. ميدوم تو آشپزخانه و داد زنان ميپرسم : ماكاروني داريم ؟ مامان ميگه نه هر روز هر روز كه نميشه ماكاروني خورد. لب ور ميچينم و ميرم سر يخچال و كاسه ماستم رو برميدارم و همونجوري سر ميكشم بالا ... دور دهانم مثل يك سبيل رو به بالا سفيد ميشه و دنبال مامان ميكنم كه همونجوري بغلش كنم اونهم فرار ميكنه و صداي جيغ و خنده مون ميره تو هوا...
با صداي آلارم موبايلم از خواب بيدار ميشم يك لحظه گيج ميزنم كه كجام اما زود يادم مياد ... تو اتاق خودم هستم ،تند و تند حاضر ميشم و شركت و كار و كار و كار و برميگردم خونه ... حالا از ماشين كه پياده ميشم فاصله باقيمونده تا خونه رو با قدمهايي نيمه سريع راه ميرم ،بجز مانتوم كه صورتيه بقيه لباسها و كيف و ... طوسيه ، ميرسم خونه و باز همونجوري كفشهام رو از پام درميارم اما كسي ديگه دعوام نميكنه ،ميرم تو آشپزخونه مامان داره ميوه ميگذاره تو ظرف ... همينجوري ميپرسم : ماكاروني داريم؟ مامان يك نگاهي ميكنه و ميگه نه ولي اگه ميخواي شب برات درست ميكنم ...
چيزي نميگم و ميرم سر يخچال ديگه كاسه ماستي براي من در كار نيست، نميدونم مال مامانه يا بابا كه برش ميدارم و همونجوري سر ميكشم بالا و برميگردم با دهان سفيد به مامانم نگاه ميكنم و ميخندم ... چشمهاش برق ميزنه و من كه نوك پايي ميرم طرفش شروع ميكنه به عقب رفتن ... ميگيرمش ، محكم بغلش ميكنم و ميبوسمش و صورتش رو ماستي ميكنم و ميخنديم ... ميخنديم ... ميخنديم ... حين همين خنده ها بغضم مياد بالا و منم رهاش ميكنم تو نوازشهاي خالصانه مادرم كه از هر چيزي توي اين دنيا آرومترم ميكنه ...
No comments:
Post a Comment