Sunday, June 27, 2010

 ازت متنفر شدم ... با دست خودت ،‌با كارهايي كه ميكني ،‌با دله دزدي هات ، با كثافتكاري هات ، با حرفهايي كه گفته اي ، با بدبختي و لجني كه ميبينم با پاهاي خودت به سمتش رفتي و حالا توش گير افتادي و هر لحظه هم فرو تر ميري ، با دست آويزهاي مسخره اي كه براي خودت جور ميكني ،‌با كوته انديشي و كوته نگري هات ، باهمه اينها ازت بدم مياد آدم پست ...

 

آدم بدبيني كه من باشم ، خيلي به ديگران و اتفاقهاي دور و برم نميتونم اعتماد كنم . مخصوصا از وقتي كه شغلم تو حيطه بازرسي تعريف شد اين خصيصه در من به شدت قوت گرفت . يعني ميخوام بگم از نظر من همه آدمها بدن ،‌قصد سوء استفاده دارن ،‌همه جنسها خرابن ، همه چيز يك مشكلي داره مگر اينكه خلافش ثابت بشه . انگار چشمي كه من باهاش به دنيا و آدمها نگاه ميكنم ناخودآگاه همش سختگيرانه دنبال عيب و ايراده كه بالاخره نقص كار رو از يك جايي بكشه بيرون . ناگفته نماند كه چوب اين سخت گيري و منفي نگري رو بيشتر از همه به خودم ميزنم ...

حالا اين همه روضه خوندم كه بگم دروغ چرا ؟ بابت اين اتفاقاتي كه اخيرا تو زندگيم افتاده نگران عكس العمل يا برخورد دوستهاي نزديكم ، فاميلها و اطرافيانم بودم و هيچ انتظارش رو نداشتم كه روزاول اسباب كشي با حضور دوستهام شاد بشم و روز دوم با آغوش گرم و مهربون عموها و چشمهاي نگران و خيس عمه جان. هيچ انتظار نداشتم غرق اس ام اس هاي محبت آميز بشم ، هيچ انتظار اين همه دلواپسي و عشق و صداقت رو نداشتم ... راستش از بي شعوري وافر خودم شرمنده شدم و مهمتر اينكه ديوار دفاعي نامرئي سفت و سختي كه براي مقابله با اين آدمها ساخته بودم ، خيلي راحت تر از اونچه فكرش رو ميكردم فرو ريخت ...

 خوشحالم ...

 

No comments:

Post a Comment