تنهام ،قدم ميزنم، هوا خنكي مطبوعي داره و پر از اكسيژنه ، مغزم پره از حرفهايي كه مدتهاست روي كاغذ نياوردمشون، چند وقتيه با قلم و كاغذ سر سنگين شدم، به اين فكر ميكنم چي شد كه سهم من از دنيا شده اين چند برگ سفيد؟ تا كي من بايد تنهائي هام و شبانه هام رو روي اين كاغذها سياه كنم؟
شايد حدود پنج هزار برگ رو هفته آخر اسفند طي يك عمليات انتحاري ريختم دور!! مامان داشت شاخ در مياورد! كاغذ پاره هايي كه تموم اين مدت توي چند تا كارتن دنبال خودم كشيده بودم و حتي حاضر نبودم به فاصله اي دور تر كمد اتاقم بگذارمشون. اما خب ديگه چند وقتي بود باهاشون غريبه شده بودم انگار، اين شد كه رفتم سراغشون و حسابي خونه تكوني كردم، اما خدا وكيلي وقتي بردمشون سر خيابون كه بچه ها بريزن شون توي آتيش چهارشنبه سوري ، بغضم گرفت ... روايت 12 سال زندگيم و غمنامه و عشق نامه و شادي نامه و غربت نامه و هزارنامه ديگه جلوم سوخت ، چه قدر راحت خاكستر شد، احساس كردم كه چقدر پوچم، چقدر رها و چقدر غريب!
چند تا جوون از بغل دستم رد ميشن، بي اختيار چشمم به دست يكي شون ميافته، ناخن انگشت كوچك دستش بلنده و بطرز چندش آوري سوهان خورده است. تنم ميلرزه، برميگردم به 8 سال قبل، ترم 3 دانشگاه، ساعت10:45 شب، صندلي عقب يك ماشين فكستني سبزرنگ كه دربست كرايه اش كردم تا منو برسونه خونه، دلهره تاخير، نگاه كثيف راننده از آينه، پنجره رو تا آخر باز ميكنم تا كمي هوا بياد و دلهره ام كمتر بشه، زير چشمي نگاهي به راننده ميندازم، ريش و موي مشكي، چشمهاي قهوه اي روشن، قد كوتاه و چاق، ناخن هاي انگشت كوچك دستش رو كه بلند بود وقتي ديدم كه ماشينو زده بود به خاكي و داشت هيكل نافرمش رو از بين صندلي ها ميكشيد عقب... حين لگد زدن و جون كندن براي بيرون پريدن از ماشين چشمم افتاد به شمايل ها و ذكرهايي كه جلوي ماشين بالاي داشپورت چسبيده بود، يكدفعه هر چي تو معده ام بود ريخت بيرون ... صداي فحش و فضاحت راننده ،مني كه ميدويدم، طعم تلخ دهنم، ماشيني كه نگه داشت و زن و مردي كه پياده شدن آخرين چيزهائيه كه يادم مياد!
خنده ام ميگيره ، مي ايستم و به منظره زير پام نگاه ميكنم، بعضي جاها هست كه هميشه دوست دارم تنها بيام مثل اينجا (دارآباد)، يا توچال يا رودخونه كن ، اينجا تنها كه هستم خدا رو جدا از همه روزمرگي هاي پر مشغله و پر دغدغه ام احساس ميكنم و راحت تر ميتونم خودم رو باهاش تقسيم كنم، خيلي دوست دارم يكبار اينجاها نماز بخونم ، بالاخره هم يكروز اينكار رو خواهم كرد!
دنياي عجيبيه، سالي كه گذشت از عجيب ترين سالهاي زندگيم بود، اونقدر پر از اتفاق هاي مهم بود كه نفهميدم چطور گذشت، تا حالا حس كردي از خودت از سنت و از موقعيتت خيلي جلوتر ايستادي؟ ته همه اتفاقهاي سال گذشته براي من "تنهايي" داشت، خلوتهاي خودآگاه و شب زنده داريهاي ناخودآگاه من رو خيلي جلو برد، عميق و جدي كه فكر ميكنم ميبينم تو زندگيم از كسي ناراحت نيستم (حتي اون راننده) چون آدمهاي عامل اين وقايع هم نفهميده من رو بيشتر به طرف خود واقعي ام بردند، و من از اين بابت خوشحالم گرچه خيلي اذيت شدم، از جايي كه هستم راضي ام شايد گاهي تنبلي كرده باشم و فرصتهايي رو از دست داده باشم، شايد ميتونست اوضاعم خيلي بهتر باشه اما من ترجيح دادم زندگي كنم تا زنده ايي ، چيزي نيست كه حسرتش يا آرزوش رو داشته باشم (هدف البته زياد دارم)، خوشحالم كه سعي كردم براي خودم زندگي كردم نه براي ديگران، و خوشحالم كه خدا هميشه باهام بوده و حضورش رو بهم نشون داده حتي اون شب توي اون ماشين ...
دستهام رو باز كردم، كاش ميشد خدا رو بغل كرد و با تمام وجود فشار داد...
No comments:
Post a Comment