كارهام بهم گره خورده است حسابي ،اون اولها كه گره بهش ميفتاد ميگفتم اي بابا ... خودش باز ميشه ولش كن مهم نيست ، پعدش كه شد دو تا سه تا ده تا ، ديگه هي تنبلي كردم و پشت هم اندازي شروع شد ... حالا هم كه همينجوري نشستم سر جام و زل زدم بهشون و هي با خودم كلنجار ميرم كه بايد سر حوصله و هر چه زودتر يك بشكاف بگيرم دستم و همه شون رو دونه دونه باز كنم ازهم ، يك فكر ديگه هم يك كم وسوسه ام ميكنه كه يك قيچي بردارم همه شون رو يكهويي قلمبه بچينم و همونجوري بيندازمشون دور و ... خلاص...
حالا دو دلم كدومش برام بهتره ؟ كدومش رو اگه انجام بدم بعدا با خيال راحت تر نفس ميكشم؟ كدومش برام بيشتر ارزش داره؟
ديگه نميخوام هيچ تكه اي رو به يك تكه ديگه كوك بزنم ، ديگه نميخوام لبهام رو با قيچي باز كنم تا بناگوشم كه هميشه بخندن ،ديگه نميخوام درزهاي چشمهام رو سوزن بگيرم كه چيزي رو پنهون كنم ... اينها يعني همه اش اينكه ديگه نميخوام هيچي رو قايم كنم حتي پشت تلفن : وقتي ازم ميپرسه بازم ... ؟ اشك تو چشمهام جمع ميشه و سرم رو ميندازم پائين . يك كم مكث ميكنه و ميپرسه خيلي درد داشت ؟ سرم رو ميندازم پائين تر و دو تا قطره اشك خيلي گنده ميچكه روي دستم...
پ .ن : نگاهتون پيش منه ، حواستون جاي ديگه نباشه كه خياطي ميكني دست و بالت و زخم و زيلي ميشه ها ...
No comments:
Post a Comment