Sunday, February 20, 2011

ساعت 7 شبه، يك ربعي ميشه از باشگاه ورزشي در اومدم و بعد از سه ساعت بالا پائين پريدن،‌ كلي انرژي دارم، رانندگي ميكنم و "ترنج - محسن نامجو " رو گوش ميدم ، هميشه موقعي كه اين آهنگها رو تو ماشين گوش ميدم،‌ احساس ميكنم دنيا برام كوچيك شده و داره فشارم ميده، اما اين دفعه خيلي خوبم، حتي تيكه هاي مورد علاقه ام رو با نامجو زمزمه ميكنم:" گفتا تو از کجايی که آشفته مينمايی گفتم منم غريبی از شهر آشنايی..."

...دارم به بزرگراه نزديك ميشم، ماشين جلويي كه قيمتش حدودا ده برابر ماشين منه با يك نظم جالبي راهنما هاش رو ميرقصونه ، تعجب ميكنم تو اين تاريكي شب چه جوري تونسته اندرون ماشين عقبي رو سياحت كنه و به اين نتيجه برسه كه جلب توجه كنه،‌ اهميت نميدنم، ترافيك شب عيد هم كه اينقدر پاركينگيه كه جرات نميكني سر ماشينت رو بچرخوني به يكطرفي ، ولش كن من كه كلي انرژي دارم محلش نميدم اونهم ببينه راه به جايي نداره ، ميگذاره ميره، چرا الكي شب خودم رو خراب كنم ، ول كن و محسن نامجو رو بچسب و حالت رو ببر:"رو سر بنه به بالين ..."

...دو- سه دقيقه اي ميشه كه تو ترافيك خروجي به بزرگراه ساكن مونديم ، "حتما اون جلوتر ها يك تصادف شده كه اينطوريه"، اين رو بلند ميگم تا به خودم دلداري بدم، هنوز هم سرخوشي ورزشم از بين نرفته ، راننده ماشين جلويي هم انگار بي خيال شده، شيشه رو كامل ميارم پائين تا هوا بياد تو ماشين، يك نم بارون زده و منم كه عاشق اين ابرها و نم نم بارون ... چشمهام رو ميبندم و ريه هام رو پر ميكنم از يك هواي دودي و باروني ، "ببخشيد خانوم ، ممكنه يك لحظه... " ، از جا ميپرم و بيرون رو نگاه ميكنم، راننده ماشين جلوئيه ، "بله بفرمائيد" ،‌ " حقيقتش خيلي از متانت تون خوشم اومد ، خواستم اگه تمايل داشته باشيد شماره تون رو داشته باشم با هم بيشتر آشنا بشيم" ، دست چپم رو بالا ميگيرم طوري كه ببينه و شمرده بهش ميگم "من نامزد دارم آقاي محترم ، ضمنا خانمهاي متين هيچوقت پشت ترافيك از كسي شماره نميگيرن" ، " اين انگشتر سركاريه يا اصله؟" ، حين اينكه شيشه رو ميكشم بالا بهش ميگم "اصل و فرعش به خودم مربوطه، فكر ميكنم راه داره باز ميشه" ، چند لحظه از پشت شيشه بهم نگاه ميكنه و چند ضربه به شيشه ميكوبه و منم كه ديوار شدم و زل زدم جلو، اصلا دلم نميخواد انرژي ام بابت اين آدم مزخرف هدر بره، صداي بوق دو سه تا ماشين از عقب وادارش ميكنه بره سراغ ماشينش، آخيش راحت شدم، راه مي افتيم و از كنار ماشينهاي تصادفي كه الان رفتند كنار بزرگراه هم ميگذريم، يك كم صداي نامجو رو بلند تر ميكنم:" تلخي نكند شيرين سخنم ..."

...به خروجي ولنجك كه ميرسم يكدفعه دلم هواي توچال ميكنه، آخ ... يك نگاهي به ساعت و بعد هم سر ماشين رو ميچرخونم ، عاشق توچالم مخصوصا وقتي اون بالا تو قفس تنهايي ام نشستم و خود خودم هستم، حدود سه ماهي ميشه كه اينقدر بابت گرفتاريهام دويدم كه اصلا فرصت نداشتم بيام اينجا ، چه فرصت خوبي مخصوصا كه نامجو هم هست و حس رهايي دارم:" ترک من خراب شب گرد مبتلا کن ..."

....12 دقيقه بعد رسيدم ، از ماشين پياده ميشم براي بالا رفتن و رسيدن به ايستگاه تله كابين خيلي دير و تاريكه، اما من به همين جا هم راضيم ، پياده ميشم و تكيه ميدم به ماشين، سرم رو به سمت آسمون ميگيرم بالا ‌، هوا خنكه ، شالم از سرم ميافته اما اهميتي نداره،‌ بوي خاك بارون خورده، بي اختيار گريه ام ميگيره :" دي دل اي دل اي دل اي دل اي دلا ...."

...ميخوام به خودم فكر كنم اما نميخوام ، خيلي وقته به محض اينكه ياد رزا ميافتم، ازش فرار ميكنم، نم نم بارون روي صورتم ميشينه ، نفسهام رو عميقتر ميكنم كاش ميشد هوا رو قورت داد ، اشكهام ميره توي گوشم و كمي قلقلكم مياد اما دلم نميخواد تكون بخورم ، احساسي وقتي رو دارم كه از يك خواب خوب ميپرم ولي چشمهام رو باز نميكنم تا دنباله خوابم رو ببينم:" ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم ..."

...خدايا چقدر دلم ميخواد برگردم و بدهكاري هام رو بهت بپردازم، خيلي وقته قرار گذاشتيم كه ازت نپرسم چرا و فقط تسليم باشم، ميدوني خيلي سخته؟ ميدوني خيلي دردم مياد وقتي ميبينم كه تو، خداي من، وقتي اين همه بهت محتاجم منو به هر قيمتي دنبال خودت ميكشي، چون من رو براي خودت انتخاب كردي، چون من بايد توي اون مسيري باشم كه تو ميخواي، چون ميخواي منو اونجور كه خودت ميخواي بزرگ كني؟ تو اين روزهاي سخت اگه فكر اينكه تو رو دارم و هنوز تو بامني نبود، چه ها كه نكرده بودم:"سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم ..."

...اشكهام صورتم رو پوشونده، نفسهام چقدر سنگين شده، خدايم !ديری است از تو جدا مانده ام ،مرا به خانه باز گردان..." رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم ..."

پ ن: افتادن هيچ شکوهی ندارد... بر زمين خوردن خواری می‌آورد.
آنگاه که جانی از زير ضربه‌ها به در بردی، تازه هراس آغاز می‌شود. جويده شده ای...
جای جای زخم ... بيم در تو بافته می شود... احساس اين‌که نتوانی برخيزی...
احساس دهشتناک... اگر نتوانی برخيزی؟! بيم فردا... اين تو را می‌کشد...
 با اينهمه، برمی‌خيزی...
نيمه خيز می‌شوی و بر می‌خيزی اما همان‌دم که در برخاستنی، ترس اين داری که نتوانی بايستی.
به دشواری می‌ايستی اما به راه افتادن دشواری تازه ای‌ست...
يک گام و دو گام. پاها، پاهای تو نيستند... می‌لرزند...
ناچار و نوميد قدم برمی‌دارند. ناچار و نوميد قدم برمی‌داری ... در تو ستونی فرو ريخته است...

محمود دولت ابادي

No comments:

Post a Comment