Saturday, May 14, 2011


از وسایل و لوازم کودکی ام چیزهای زیادی ندارم جر یکی دوتا خرده ریز، اما سه تا مورد خیلی اساسی هست که خوشبختانه برایم باقی مانده.
 یکی دفتر نقاشی وکاردستی شش سالگی ام وقتی به مهد کودک می رفتم. دیگری چندتا آلبوم از عکس های بیشمار روزگار کودکی و نوجوانی است که به لطف علاقه بابا به عکاسی برای هرکداممان بصورت آلبوم هایی جداگانه مانده است. و آخری هم یک پتوی کوچک سورمه ای رنگ با گلهای سفید و میوه های رنگارنگی که توی گلها جاخوش کرده اند و سال هاست که زیر بالشم گذاشته ام اش و شب هایی که بدخواب یا بیخواب هستم، دستاویزم می شود برای خیالی راحت... هنوز هم بعد این همه سال و این همه نقل مکان و جابجایی، بوی رختخواب کودکی ام را می دهد!

 پ ن: آقای قاچاق فروش توی بساطش چراغ جادو هم داشت، آن هم دو تا که تا دیدمشان دلم برایشان ضعف رفت... چرا نخریدمشان؟ خیلی پشیمانم!! 

بعد نوشت: قرار گذاشتیم با بچه های دوران دبیرستان که جمع شویم و همدیگر را ببینیم. البته تعطیلات بود و عده مان کم شد اما همین چند نفر هم خوب بود. حس عجیبی دارد با یک عده آدم داری زندگی میکنی. توی هر روز زندگیت، در مکان و زمان خاصی درکنار تو حضور دارند و با تو تجربه های مشترک می سازند. لحظه ها و اتفاقات مشترک را همزمان با تو دارند ضبط میکنند. بعد یکهو طی چند روز همه چیز تمام می شود و هر کسی می رود دنبال زندگی خودش. دنبال مسیری که برایش تعیین شده...
یکی می رود آرشیتکت می شود و استاد دانشگاه. یکی وکیل می شود  و سالهاست که مادر شده، و یکی هم بعد از گرفتن مدرک دکترای پزشکی اش، می شود متخصص اطفال... دنیا خیلی جای جالبی است. فکرش را بکن که برای هر کس یکجور می چرخد و همه فکر می کنند که دیگر این تفاقاتی دارد برایشان می افتد، آخر همه بدترین ها و یا آخر همه شادی هاست... اما اینطور نیست! یا اینکه آدم ها فکر می کنند توی یک جریان هرکس دیگری هم که بود همین کاری را می کرد که من کردم، و تنها راه چاره همین است اما به سادگی ده دقیقه حرف زدن می بینی که یک آدم موجه و قابل اعتماد  از لحاظ فکری - ، چیزی که تو برایش با چنگ و دندان جنگیده ای را بی ارزش و پیش پا افتاده می داند و برعکس، چیزی که تو از رویش براحتی گذشته ای را برای خودش کرده سمبل مبارزه و برای حفظش سال هاست که تلاش می کند.

اینجاست که باز همان شک و مقایسه همیشگی مثل خوره می افتد به جان زندگی آدم ها... که معیار کدام یکی درست تر است؟ راه کی بهتر است؟ دستمایه کدام یکی ارزشمند تر است... راجع به همین هم حرف زدیم حتی... گفتیم که به نظرمان کی موفق تر بوده، کی دوست داشته برگردد و از نو بسازد و کی از همین جایی که هست راضی است؟ دنیا جای جالبی است و شناخت آدم ها و تفاوت هاشان خیلی جالب تر!

پ ن: بالاخره یک جایی باید دست برداشت. باید پذیرفت و تن در داد... نمیدانم شاید به موضوعش هم خیلی بستگی داشته باشد... 

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد، صياد رفته باشد
 آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد!
خونش به تيغ حسرت يا رب! حلال بادا
صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناكي سازم خبر دلت را
وقتي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسيري كز گرد دام زلفت
با صد اميدواري ناشاد رفته باشد

شادم كه از اسيران ، دامن كشان گذشتي
گر مشتِ خاكِ ما هم بر باد رفته باشد
پرشور از حزين است ، امروز كوه وصحرا
مجنون گذشته باشد... فرهاد رفته باشد !!!

حزين لاهيجي

No comments:

Post a Comment